تبلیغات
نشونِ بی نشون - مطالب خدا
زیباترین ها درباره خدا
شنبه 24 فروردین 1392 ساعت 06:15 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )
بسم الله الرحمن الرحیم

- بهترین دوست، خداست، او آن قدر خوب است که اگر یک گل به او تقدیم کنید دسته گلی تقدیم تان می کند و خوب تر از آن است که اگر دسته گلی به آب دادیم، دسته گل هایش را پس بگیرد.

- خداوند، گوش ها و چشم ها را در سر قرار داده است تا تنها سخنان و صحنه های بالا و والا را جست و جو کنیم.

- خود را ارزان نفروشیم، در فروشگاه بزرگ هستی روی قلب انسان نوشته اند: قیمت=خدا!

- این همه خود را تحقیر نکنید، خداوند پس از ساختن شما به خود تبریک گفت.

- وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است.

- یادمان باشد که خدا هیچ وقت ما را از یاد نبرده است.

- کسی که با خدا حرف نمی زند، صحبت کردن نمی داند.

- آنکه خدا را باور نکرده است، خود را انکار کرده است.

- کسی که با خدا قهر است، هرگز با خودش آشنی نمی کند.

- خدا بی گناه است در پروندۀ نگاه تان تجدید نظر کنید.

الله

- ما خلیفه ی خداییم، مثل خدا باشیم، قابل دسترس در همه جا و همه گاه.

- آنکه  خدا را از زندگیش سانسور کند همیشه دچار خود سانسوری خواهد بود.

- خدا از آن کس که روزهایش بیهوده می گذرد، نمی گذرد.

- بیهوده گفته اند تنها «صداست» که می ماند، تنها «خداست» که می ماند.

- روزی که خدا همه چیز را قسمت کرد، خود را به خوبان بخشید.

- برای اثبات کوری کافیست که انسان چشم های نگران خدا را نبیند.

- شکسته های دلت را به بازار خدا ببر، خدا، خود بهای شکسته دلان است.

- به چشم های خود دروغ نگوییم، خدا دیدنی است.

- چشم هایی که خدا را نبینند، دو گودال مخوفند که بر صورت انسان دهن باز کرده اند.

- امروز از دیروز به مرگ نزدیک تریم به خدا چطور؟

-اگر از خدا بپرسید کیستی؟ در جواب «ما» را معرفی خواهد کرد! ما بهترین معرف خداییم، آیا اگر از ما بپرسند کیستی؟ خدا را معرفی خواهیم کرد؟

- وقتی خدا هست هیچ دلیلی برای ناامیدی نیست.

- آسمان، چشم آبی خداست، نگران همیشه ی من و تو.

- خداوند سند آسمان را به نام کسانی که در زمین خانه ندارند امضا کرده است.

- خدایا پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گرساز تا فریب زرق و برق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند.


مرتبط با: خدا ,

اس ام اس هایی درباره خداوند
شنبه 24 فروردین 1392 ساعت 06:15 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

بسم الله الرحمن الرحیم

- خدایا، حکمت قدم هایی را که برایم بر می داری بر من آشکار کن، تا درهایی را که به سویم می گشایی، ندانسته نبندم

و درهایی که به رویم می بندی ، به اصرار نگشایم .

- خدایا به فرشتگانت بسپار در لحظه لحظه نیایش خویش“دوستان مرا از یاد نبرند . . .”

- خدا گوید : تو ای زیباتر از خورشید زیبایم/تو ای والاترین مهمان دنیایم/شروع کن ، یک قدم با تو/ تمام گام های مانده اش با من .

- به خدا تا اندازه ی امیدوار باش که جرات گناه کردن پیدا نکنی و از اون تا اندازه ی بترس که از رحمت اون ناامید نشوی.

- وقتی بنده از خدا بترسد، خداوند همه چیز را از او بترساند و اگر از خدا نترسد خداوند او را از همه چیز بترساند. حضرت رسول اکرم (ص)

-خداوندا دستانم خالی ست، قلبم پر از آرزوهای دست نیافتنیست. یا دستانم را توانا ساز، یا درونم را از آرزوهای دست نیافتنی تهی ساز.

بسم الله الرحمن الرحیم

-الهى در شگفتم از آنکه کوه را مى‏شکافد تا به معدن جواهر دست‏یابد ولی خویش را نمی کاود تا به مخزن حقائق برسد . - حمد می گوییم خدای مهربان  / خالق و سازنده این مکان/آفریده این زمین و آسمان  / کائنات و جمله موجود آن.

-خوشا آن بنده با عهد و پیوند / که دارد بازگشتی با خداوند/به کام خویش اگر چندی رود راه / چو باز آید نیاز آرد به درگاه .

-الهى چون در تو مى نگرم از آنچه خوانده ام شرم دارم .

-الهى خودت آگاهى که دریاى دلم را جزر و مد است یا باسط بسطم ده و یا قابض قبضم کن .

- به نام خداوند جان بازه ها / جمیع المعارف خداوند ماه/به نام خداوند احساس و جان  / به نام خداوند زیبای زیباترین .

 

-خدا تنها معشوقی است که عاشقانی دارد که هیچ یک از بودن دیگری ناراضی نیست و هیچگاه یکی از آنها معشوقش را تنها برای خود نمی خواهد .

 

-برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد.(دکتر شریعتی)

 

-خدایا دیده ای بینا به من ده/ دلی پر شور و بی پروا به من ده/دستم از هر چیز خالیست/ دلی سرشار چون دریا به من ده.

- در دستور زبان عرفان، فعل اینگونه صرف می شود: من نیستم، تو نیستی، او هست.

بسم الله الرحمن الرحیم

-از پنجره روزگار به درخت عمر که مینگرم / خوش تر از یاد خداوند ثمری نیست.

 

- زیباست که با خدای خود چت کنیم /در سایت نماز شب عبادت کنیم/ای کاش که ما فلاپی دل ها را ? با عشق علی و آلش فرمت کنیم. ملتمس دعا.

 

- وقتی تنها شدی بدون که خدا همه رو بیرون کرده ، تا خودت باشی و خودش.

- بی شک آسمان خدا با این همه ستاره یک تیم برنده است.

-خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید همان لحظه ای که تصور می کنی به آخر دنیا رسیده ای، درست در نقطه آغاز هستی.

 

-در آن زمان که امیدت برید از همه جا ، ببین کیست امیدت ، بدان که اوست خدا.

-هر گاه به بن بست رسیدم مطمئن بودم که پشت دیوار ، خدا منتظر من است.

- بدانید که روزی روح معنوی شما به آغوش گرم خداوند و پناهگاه اصلی خود باز خواهد گشت ، پس به یاد داشته باشید که باقی مشکلات و سختی های زندگی گذرا و موقتی است.

 

-آرام باش! با توکل و تفکر که او زودتر از تو دست به کار شده، سپس آستین ها را بالا بزن، آنگاه دستان خداوند را می بینی.

-جز خدا کیست که در سایه مهرش باشیم / رحمت اوست که پیوسته پناه من و توست/از خدا برگشتگان را کار چندان سخت نیست/سخت کار ما بود کز ما خدا برگشته است.

-خدایا از آن روزی که ما را آفریدی / به غیر از معصیت چیزی ندیدی/خداوندا بحق هشت و چارت / ز ما بگذر ، شتر دیدی ندیدی . . . (باباطاهر)

بسم الله الرحمن الرحیم

-یا رب به کرم بر من درویش نگر/ در من منگر در کرم خویش نگر/هر چند نیم لایق بخشایش تو/بر حال من خسته دلریش نگر.

- هر جا که افتادم ز پا ، ناگه تو را کردم صدا/غافل که آندم هم مرا ، نوعی هدایت کرده ای .

-یارب رو سیاهم مکنی / محتاج گدا و پادشاهم مکنی/مو سیه ام سپید کردی به کرم / با موی سپید رو سیاهم مکنی.

-شب های دراز بی عبادت چه کنم / طبعم به گناه کرده عادت چه کنم/گویند کریم است وگنه می بخشد / گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم.

 

- الهی ، تو چه بی انتها می بخشی و ما چه حسابگرانه تسبیح می گوییم.

-عقل، جاده ی پر پیچ و خمی است که “تا” خدا می رسد و عشق، جاده ی مستقیمی که “به” خدا می رساند.

-اگر پیام خدا را خوب دریافت نکردید، به “فرستنده ها” دست نزنید، “گیرنده ها” را تنظیم کنید.

-الهی من اسیر جهان بودم / عقوبت کن چو نافرمان بودم/خداوندا بسوزانم بسوزان / اگر فرمانبر شیطان بودم.

 

-هیچکس جز آنکه دل به خدا سپرده است ، رسم دوست داشتن نمی داند.

- خداوندا دستانم خالی اند و دلم غرق آرزوهای بزرگ، یابه قدرت بی کرانت دستانم را توانا کن، یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن.

-خود نگاه می کنم تا ببینم که خطا کجاست / بعد از کمی تامل و قدری سکوت/پی می برم آنجا که خالی از خداست ، خطاست.

بسم الله الرحمن الرحیم

- همه افراد خوشبخت خدا را در دل دارند ، پس تو را چه غم که اینقدر احساس تنهایی می کنی ، بدان در تنها ترین لحظات و در هر شرایط ، خداوند با توست.

- وقتی از اینکه به چیزی که می خواستید نرسیدید ، محکم باشید و خوشحال خداوند در فکر چیز بهتری برای شماست . - خداوندا: تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم/مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را / مبادا گم کنم اهداف زیبا را

دلم بین امید و نا امیدی میزند پرسه / می کند فریاد ، میشود خسته. مرا تنها نگذار خدا.

- مردم دل بکن یاد خدا کن / خدا را به وقت تنهایی صدا کن/بر آن حالت که اشکت شد سرازیر / غنیمت دان و ما را هم دعا کن.

- مردم همانند مریضند و خداوند به منزله طبیب و مصلحت مریض در چیزی است که طبیب مصلحت می داند. حضرت محمد (ص)

- به نام خداوندی که داشتن او جبران همه نداشته های من است. می ستایمش ، چون لایق ستایش است.

- هر گاه با دیگرانید خود را خط بزنید و هر وقت با خدایید دیگران را.


مرتبط با: خدا ,

دل نوشته هایی برای خدا
شنبه 24 فروردین 1392 ساعت 06:15 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )
استاد عشق استعفا مى‏دهد

از خدا پرسیدم: خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟

خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی!

حتی برای یک نفر مهم نیست شیر باشی یا آهو  مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی کوچک باش و عاشق... که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی

· موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن فرقى نمی کند گودال آب کوچکی باشی یا دریای بیکران...

زلال که باشی، آسمان در توست.

چی می شد اگه خدا

درباره ی عشق(برای پسران)

چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده،  چرا که ما وقت نکردیم دیروز از او تشکر کنیم.

چی می شد اگه خدا فردا دیگه ما را هدایت نمی کرد، چون امروز اطاعتش نکردیم.

چی می شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود، چرا که دیروز قادر به درکش نبودیم.

چی می شد که دیگه شکوفا شدن گلی را نمی دیدیم، چرا که وقتی خدا بارون فرستاده بود گله کردیم و شکر نکردیم.

چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دریغ می کرد، چرا که ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم.

چی می شد اگه خدا در خانه اش را می بست، چرا که ما در قلب های خود را بسته بودیم.

چی می شد اگه خدا امروز به حرف هامون گوش نمی کرد، چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم.

چی می شد اگه خدا خواسته هایمان را بی پاسخ می گذاشت، چون به یادش نبودیم.


مرتبط با: خدا ,

┘◄ کـربلا میخواهم ...
جمعه 23 فروردین 1392 ساعت 05:45 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

【☂】 مـجـلـس روضــ ه را دوسـت دارم

♋ بـروم تـکـیــ ه بـدهـم گـوشــ ه‌ ای کـنـار در ، نـگـاه کـنـم بــ ه آنـهـایی کــ ه در تـاریـکی اشـک مـی‌ریـزنـد و سـیـنــ ه می‌زنـنـد بـرای حـسـیـن(ع) ؛

【☂】 و ذره ذره آب شـوم از شـرم حـضـور ...

♋ یـا بـنـشـیـنـم آن وسـط‌‌ هـا در تـاریـکی ، صـورتـم را مـیـان سـیـاهی چـادر پـنـهـان کـنـم و هـی بـگـویـم :

【☂】 مـگـر مـی‌تـوانی هـمـه‌ ایـنـها را بـا خـودت بـبـری

و بــ ه مـن بـگـویی نــ ه تـو نــه ...


Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ


┘◄ کـربلا میخواهم ...





مرتبط با: مذهب , عشق , خدا ,

┘◄ مـراقب سایت ها باش همسنگر !
جمعه 23 فروردین 1392 ساعت 05:44 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )


از قـدیـم گـفتن کـه شما نـباید بـا یک نامحرم توے یک اتاق تنها باشید که کسی هم شمارو نبینـﮧ

حالـا این رایـانـﮧ مـا و این همـﮧ نـامـحرم ؛ لـامـصب حالـا اینجا ₪ یکے ₪ نیستش کـه ₪ هـزارهـا ₪ هستند

خدا وکیلے چه فرقے میکنه ؟

یعنے بهتر نیست رایانـﮧ در محلے از خانـﮧ قرار بگیره که بقیـﮧ خانواده بتونن ببینن؟

کـﮧ نـﮧ شکے پیش بیاد

نـﮧ هـوس گـنـاه کـردن


˙·٠•♥•٠·˙´´˙·٠•♥•٠·˙ ۩ ♠ ۩ ˙·٠•♥•٠·˙`´˙·٠•♥•٠·˙


┘◄ مـراقب سایت ها باش همسنگر !




مرتبط با: بصیرت , خدا , مذهب ,

كاش خواندنش را مستحب می كردی ...
جمعه 23 فروردین 1392 ساعت 05:33 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )
مكثـــــــــ پیـش از گفتـن

" ایاك نعبد و ایاك نستعین "

در نمــــازم

به خاطــر شرم از تكـرار این دروغ اســـت

كاش خواندنش را مستحب می كردی ...

مرتبط با: خدا ,

عصر حجر(حجاب)
شنبه 17 فروردین 1392 ساعت 06:43 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

برگشت گفت: آخه این چیه سرت کردی ، مثل امل ها !!!  مثل اینکه باورت نشده قرن بیست و یکه و شبیه مردم عصر حجر می گردی !!!

گفتم: واقعاْ ؟! عصر حجر یعنی کی ؟!

گفت:چه می دونم 14 قرن پیش.

 گفتم:چه جالب 14 بیشتره یا16؟

گفت : چه سوالایی میكنی معلومه 16! 

 گفتم:

 

 پس 16 قرن پیش عصر حجر تره تا 14 قرن پیش

گفت:معلومه


گفتم: پس شما با این حساب باید دمده تر باشید كه مثل مردم 16 قرن پیش می گردید اونم چه زمانی موقعی كه بهش می گفتن عصر جاهلیت دیگه از اسمش هم پیداست كه خیلی دمده است...

دیگه پی اش رو نگرفت گذاشت رفت


افحكم الجاهلیة یبغون ومن احسن من الله حكما لقوم یوقنون مائده 50


آیا حكم جاهلیت را می جویند و چه حكمی برای یقین آورندگان از حكم خدا بهتر است ؟


و لا تبرجن تبرج الجاهلیة احزاب 33


و به همسرانت بگو خود را چنان زنان جاهل نیارایند


منبع وبلاگ در و صدف


مرتبط با: خدا , مذهب ,

اینکه زن باشی و از آبشار زیبای موهایت لذت ببری
شنبه 17 فروردین 1392 ساعت 06:40 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

 اینکه زن باشی و از آبشار زیبای موهایت لذت ببری
ولی آن را بپوشانی و پنهان کنی طوری که حتی تاری از آن معلوم نباشد


اینکه زن باشی و اندام مناسبی داشته باشی
ولی آن را بپوشانی و پنهان کنی

 
اینکه زن باشی و بتوانی زیبا و با عشوه حرف بزنی
ولی نزنی و صدایت را نازک نکنی

اینکه زن باشی و بتوانی همکار نامحرمت را بخندانی طوری که لحظات شادی با هم داشته باشید
ولی نخندانی و از قید آن شادی هم بگذری و سنگین برخورد کنی

اینکه زن باشی و در بازار عرضه و تقاضای ادا و عشوه و هوی و هوس بتوانی عرضه کننده باشی
ولی نباشی هر چند که قابلیتش را داشته باشی

اینکه ارزش های جامعه ات وارونه شده باشد و برای ارزش های تو
در پوشش بودن های تو
ارزشی قائل نباشند

 
 
اینکه جوری حرف بزنی ، قدم برداری و پوشش داشته باشی که
همکارت ، استادت ، همکلاسی دانشگاهت تحریک نشود و راحت و آسوده کارش را بکند و تمرکزش بهم نریزد ؛ اینکه با همه این تناقض ها دست بگریبان باشی و حتی پایت گران هم تمام شود ؛

 


همه اینها ارزش یک لحظه نگاه رضایت بخش بانو را دارد که دست دعا بلند کند و بگوید خدایا
«  دختران امت پدرم ، همه زیبایی ها را داشتند و معیوب و مفلوج و کچل و زشت نبودند
ولی برای رضای تو زیبایی هایشان را از نامحرم پنهان کردند
پس تو محبت خودت را در دل هایشان صد چندان کن !
طوری که هیچ چشم و ابرویی
ناز و کرشمه ای
پول و مکنتی
نتواند جایگزین آن شود ! »



منبع: وبلاگ زینت زن=حفظ حجاب

مرتبط با: بصیرت , مذهب , عشق , خدا ,

هر چه از خدا خواستم گفت نه!
شنبه 17 فروردین 1392 ساعت 05:08 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )
پیش از اینها فکر می کردم خدا

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد

خدا گفت نه!

رها کردن کار توست ، تو باید از آنها دست بکشی.

از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد

خدا گفت : نه!

شکیبایی بخشیدنی نیست، به  دست آوردنی است.

از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد.

خدا گفت: نه!

من به تو نعمت و برکت دادم. حال با توست که سعادت را به چنگ آوری.

از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد

خدا گفت: نه!

رنج و سختی، تو را از دنیا دورتر و دورتر، و به من نزدیک تر و نزدیک تر می‌کند.

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد

خدا گفت: نه!

بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی، اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمندتر و پرثمرتر شوی.

من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند، از خدا خواستم و باز گفت: نه!

من به تو زندگی خواهم داد تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.

از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همان گونه که آنها مرا دوست دارند

و خدا گفت: آه، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم


مرتبط با: خدا ,

شعری زیبا در مورد خدا ( ضرر نداره حتما بخوانید ) --2
شنبه 17 فروردین 1392 ساعت 05:07 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

توکل به خدا

پیش از اینها فکر می کردم که خدا 

 خانه ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برف کوچمی از تاج او 

 هر ستاره، پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان

نقش روی دامن او، کهکشان 

 رعدو برق شب، طنین خنده اش

سیل و طوقان، نعره توفنده اش

دکمه ی پیراهن او، آفتاب

برق تیغ خنجر او مهتاب

 هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

بیش از اینها خاطرم دلگیر بود 

 از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان، دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوست جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم، از خود، از خدا 

 از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می گفتند: این کار خداست

پرس وجو از کار او کاری خداست

هرچه می پرسی، جوابش آتش است

آب اگر خوردی، عذایش آتش است

تا ببندی چشم، کورت می کند

 تا شدی نزدیک، دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند

کج نهادی پای، لنگت می کند 

با همین قصه، دلم مشغول بود 

خواب هایم خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم

در دهان اژدهای سرکشم

در دهان اژدهای خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعرهایم، بی صدا

در طنین خنده ای خشم خدا

نیت من، در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم، همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود 

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله 

سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

گفتگو با خدا

تا که یک شب دست در دست پدر

 راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه، در یک روستا

خانه ای دیدم، خوب و آشنا

زود پرسیدم: پدر، اینجا کجاست؟

گفت اینجا خانه ی خوب خداست

گفت: اینجا می شود یک لحظه ماند

 گوشه ای خلوت، نماز ساده خواند

 با وضویی، دست و رویی تازه کرد

با دل خود، گفتگویی تازه کرد 

 گفتمش، پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟

گفت: آری، خانه ای او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی

خشم نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی، شیرین تر است

مثل قهر مادر مهربان است

دوستی را دوست، معنی می دهد

قهر هم با دوست معنی می دهد

هیچکس با دشمن خود، قهر نیست

قهر او هم نشان دوستی ست

تازه فهمیدم خدایم، این خداست 

 این خدای مهربان و آشناست

دوستی، از من به من نزدیکتر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او را هم دلم از یاد برد

 آن خدا مثل خواب و خیال بود

چون حبابی، نقش روی آب بود

پله پله تا ملاقات خدا

می توانم بعد از این، با این خدا

دوست باشم، دوست، پاک و بی ریا

سفره ی دل را برایش باز کنم

می توان درباره ی گل حرف زد

صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مقل باران راز گفت

 با دو قطره، صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل باران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا:

پیش از اینها فکر می کردم خدا…


مرتبط با: خدا ,

خدایا شـــکر به خاطر تمام نعمت هایی که دادی ....
شنبه 17 فروردین 1392 ساعت 05:07 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )
من و خدا و كتابی و گوشه خلوت

خدایا شکر روزی مردی خواب عجیبی دید.  دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند.

مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.

مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

خدا

مرد پرسید:....

شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.


مرتبط با: خدا ,

دل گـفـتــه هــای پنهــانی بـا خــدا
شنبه 17 فروردین 1392 ساعت 05:06 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )
سفارش مرا هم به خدا بکن

همه ما پنهانی ودر نهان با خداوند، دل گفته هایی با خدا داریم، کسی از آن خبر ندارد وخود می گوییم و خدا شنونده است. آن چه می آید بخشی هایی از گفتگوهای «من وشما» با خداست. اگر می دانید، مطلبی باید اضافه شود در نظرات این مطلب بگذارید تا اضافه شود.

گفتم: خسته‌ام

گفت: لاتقنطوا من رحمة الله

.:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.

گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای!

گفت: فاذکرونی اذکرکم

.:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟

گفت: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا

.:: تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63) ::.

گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟

گفت: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله

.:: کاراهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/109) ::.

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره‌ کنی تمامه!

گفت: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم

.:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟

گفت: ان الله بالناس لرئوف رحیم

.:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه – مهربان است (بقره/143) ::.

گفتم: دلم گرفته

گفت: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا

.:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند (یونس/58) ::.

خانه خدا

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله

گفت: ان الله یحب المتوکلین

.:: خدا آنهایی را که توکل می‌کنند دوست دارد (آل عمران/159) ::.

گفتم: خیلی چاکریم!

ولی این بار، انگار گفتی: حواست را خوب جمع کن! یادت باشد که:

گفت: و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره

.:: بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت می‌کنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا می‌کنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنند (حج/11) ::

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم ؛

گفت: فانی قریب

.:: من که نزدیکم (بقره/???) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد به تو نزدیک بشوم

گفت: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال

.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/???) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!

گفت: ألا تحبون ان یغفرالله لکم

.:: دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/??) ::.

گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی

گفت: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه

.:: پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود/??) ::.

گفتم: با این همه گناه... آخر چه کاری می‌توانم بکنم؟

گفت: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده

.:: مگر نمی‌دانید خداست که توبه را از بنده‌هایش قبول می‌کند؟! (توبه/???) ::.

گفتم: دیگر روی توبه ندارم

گفت: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب

.:: (ولی) خدا عزیزو دانا است، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/?-?) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟

گفت: ان الله یغفر الذنوب جمیعا

.:: خدا همه‌ی گناه‌ها را می‌بخشد (زمر/??) ::.

قاصدک هایی برای خدا

گفتم: یعنی اگر بازهم بیابم؟ بازهم مرا می‌بخشی؟

گفت: و من یغفر الذنوب الا الله

.:: به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/???) ::.

گفتم: نمی‌دانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم می‌زند؛ ذوبم می‌کند؛ عاشق می‌شوم! ... توبه می‌کنم

گفت: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین

.:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/???) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک

گفت: الیس الله بکاف عبده

.:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/??) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار می‌توانم بکنم؟

گفت:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما

.:: ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هایش بر شما درود و رحمت می‌فرستند تا شما را از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان است. (احزاب/??-??) ::.

گفتم: هیچ کسی نمی‌داند تو دلم چه می‌گذرد

گفت: ان الله یحول بین المرء و قلبه

.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

گفتم: غیر از تو کسی را ندارم

گفت : نحن اقرب الیه من حبل الورید

.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.

گفتم : ...

گفت : ...


مرتبط با: خدا ,

دل نوشته هایی برای خدا
شنبه 17 فروردین 1392 ساعت 05:06 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )
استاد عشق استعفا مى‏دهد

از خدا پرسیدم: خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟

خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی!

حتی برای یک نفر مهم نیست شیر باشی یا آهو  مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی کوچک باش و عاشق... که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی

· موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن فرقى نمی کند گودال آب کوچکی باشی یا دریای بیکران...

زلال که باشی، آسمان در توست.

چی می شد اگه خدا

درباره ی عشق(برای پسران)

چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده،  چرا که ما وقت نکردیم دیروز از او تشکر کنیم.

چی می شد اگه خدا فردا دیگه ما را هدایت نمی کرد، چون امروز اطاعتش نکردیم.

چی می شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود، چرا که دیروز قادر به درکش نبودیم.

چی می شد که دیگه شکوفا شدن گلی را نمی دیدیم، چرا که وقتی خدا بارون فرستاده بود گله کردیم و شکر نکردیم.

چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دریغ می کرد، چرا که ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم.

چی می شد اگه خدا در خانه اش را می بست، چرا که ما در قلب های خود را بسته بودیم.

چی می شد اگه خدا امروز به حرف هامون گوش نمی کرد، چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم.

چی می شد اگه خدا خواسته هایمان را بی پاسخ می گذاشت، چون به یادش نبودیم.


مرتبط با: خدا ,

یک email از طرف خدا ...
جمعه 16 فروردین 1392 ساعت 05:18 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )
درین افسانه شرط ست اشک راندن

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات اخیر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.

متوجه شدم قبل از ناهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.

اشک

نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.

من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت  دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.

خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.

آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...

دوست و دوستدارت:خدا


منبع



مرتبط با: خدا ,

مصاحبه با خدا
جمعه 16 فروردین 1392 ساعت 05:18 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )
گل

خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه كنی؟

پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.

خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری كه دوست داری از من بپرسی؟

من سؤال كردم: چه چیزی در آدم ها شما را بیشتر متعجب می‌كند؟

خدا جواب داد....

اینكه از دوران كودكی خود خسته می‌شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند كه روزی بچه شوند.

اینكه سلامتی خود را به خاطر به دست آوردن پول از دست می‌دهند و سپس پول خود را خرج می‌كنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.

اینكه با نگرانی به آینده فكر می‌كنند و حال خود را فراموش می‌كنند به گونه‌ای كه نه در حال و نه در آینده زندگی می‌كنند.

اینكه به گونه‌ای زندگی می‌كنند كه گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه‌ای می میرند كه گویی هرگز نه زیسته‌اند.

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سكوت گذشت....

سپس من سؤال كردم: به عنوان پرودگار، دوست داری كه بندگانت چه درس هایی در زندگی بیاموزند؟

خدا پاسخ داد: اینكه یاد بگیرند نمی‌توانند كسی را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاری كه می‌توانند انجام دهند این است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.

تفاوت عشق و هوس

اینكه یاد بگیرند كه خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه كنند.

اینكه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.

اینكه رنجش خاطر عزیزان شان تنها چند لحظه زمان می‌برد ولی ممكن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخم ها التیام یابند.

یاد بگیرند كه فرد غنی كسی نیست كه بیشترین‌ها را دارد بلكه كسی است كه نیازمند كمترین ها است.

اینكه یاد بگیرند كسانی هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی‌دانند كه چگونه احساساتشان را بیان كنند یا نشان دهند.

اینكه یاد بگیرند دو نفر می‌توانند به یك چیز نگاه كنند و آن را متفاوت ببینند.

اینكه یاد بگیرند كافی نیست همدیگر را ببخشند بلكه باید خود را نیز ببخشند.

باافتادگی خطاب به خدا گفتم:

از وقتی كه به من دادید سپاسگذارم

و افزودم: چیز دیگری هم هست كه دوست داشته باشید آنها بدانند؟

خدا لبخندی زد و گفت: فقط اینكه بدانند من اینجا هستم، همیشه




منبع



مرتبط با: خدا ,

بی تو خواهم مرد
جمعه 16 فروردین 1392 ساعت 05:17 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )
بهار طبیعت

 

خداوند را باز به مهمانی دلم دعوت می كنم ، نمی دانم كه دعوتم را می پذیرد یا نه ؟ ولی یك عاشق از معشوقه خود دست نخواهد كشید .

آن قدر درش را خواهم كوبید، یا از درگاهش مرا می راند یا مرا می پذیرد.

بیا عزیزم دلم ، خدای من خیلی اذیتت می كنم ولی بیا كه به تو و آغوش پر مهرت نیازمندم و می خواهم كه با تو صحبت كنم نه با صدا و حركت لب هایم بلكه با سكوت خود با دلم با تو سخن بگویم.

عزیز دل من ،...........

ای عشق واقعی كه فقط شایسته توست فقط و فقط مخصوص تو و دیگر هیچ ...

خدایا می دانی كه این آدم هاچه بلائی بر سرم آوردن، دیدی با من و دلم چه كردند دیدی مرا شكستند.

ای خدا چرا مرا ترسناك آفریدی كه از من فرار می كنند؟

چرا چهره مرا زیبا نیافریدی كه از من نترسند و به من دروغ نگویند.

شاید تو هم از دست من آن قدر خسته شوی كه مثل آنها بروی ؟

ولی می دانی من كسی را در این دنیای فانی ندارم ، می دانی من و دلم مثل تو تنها هستیم.

نمی دانم اگر تو نبودی من چكار می كردم ؟

بعضی وقت ها از خودم بدم می آید از دلم از احساسم از همه چیزی كه به من دادی و مرا از دیگران جدا كردی.

آخر چرا من ؟

گرچه، اگر من نبودم كسی دیگری بود و او هم همین حرف ها را می گفت...

خدا عزیزم نمی دانم چرا آن قدر از من بدت می آید، مگر نه این است كه تو نور خود را در جسم خاكی انسان دمیدی ، مگر من از وجود تو نیستم چرا پس با من نامهربانی ؟

طبیعت استان گیلان

خدایا تو كه از من نمی ترسی ، نه ؟ ترس كه در تو راه ندارد ، دارد ؟

چه كنم من كسی جزء تو ندارم كه با او حرف بزنم ، می دانی تنهایی حرف زدن و گریه كردن را دوست ندارم .

دوست دارم كسی باشد ، یكی كه از من نترسد و از حرف های من ناراحت نشود.

زمانی كه زندگی من به پایان برسد و به تو بپیوندم آنگاه روحم به آرامش رسد و دیگر هیچ نمی خواهم ، هیچ ....نمی دانم این نامه ها را می خوانی یا نه مثل بقیه نامه هایم نخوانده بر می گردانی ؟

می خواهم مثل همیشه این درد را تحمل كنم ، نمی خواهم به خاطر رهایی از این دردی كه در وجودم است به كسی غیر از تو پناه ببرم.

مثل آدم معتادی كه دردی در خود دارد و در حال ترك آن است می مانم، نمی دانم شاید بدتر می خواهم جسم خود را پاك كنم و خود می دانی كه اینكار چقدر سخت است برای بدن ضعیف و لاغر من كاری بس دشوار است.

برای دلی كه آن قدر مراقبش بودم تا ضربات شلاق روزگار را نچشد حال ببین كه این ضربات تازیانه چگونه روح و جسم و قلبم را زخمی كرده است.

كلمات هم دگر در نوشتن دردهایم یاریم نمی كنند!

بی تو یك روز در این فاصله ها خواهم مُرد



منبع



مرتبط با: خدا ,

نوشته ای برای خدا
جمعه 16 فروردین 1392 ساعت 05:17 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

طبیعت

 

 خدا یا تو خود خوب می دانی که همه اعضا و جوارح من با مهر تو آمیخته است.

از هنگامی که چشم بر این سرای تو باز کردم برق بودنت تو را در چشم دلم احساس کردم.

و زمانی که به نغمه های دلنواز اذان را در گوشم جاری شد به گمانم تمام ذرات وجودم به یک باره تسلیم عشق تو شد.

و اما نمی دانم چه شد که الان این دل به بند مادیات دنیایی اسیر گشته؟

 

خدا یا اگر عاشقم می کنی تنها مرا اسیر عشق خودت کن که تشنه وصل تو باشم و عشق نا متجانس دنیوی را از نهادم بردار و بر دلم عشق محبانت را هک کن تا به نشان گمراهی دل نمیرم.

 

خدایا تو مرا خلق کردی و به من همه چیز عطا کردی، در همه حال وجود بی مقدارم را در حمایت خود قرار دادی.

 

و روزهایی که در این دنیا در خلوت تنهایی به سر می بردم تنها فانوس کوچه تنهای و خانه دلتنگی هایم بودی.

 

خدایا تو خود به من آموختی که چگونه نفس بکشم و چگونه با عشق به دیدارت روزهارا با امید زندگی را سپری کنم.

 

خدا یا تو درهای معرفت شناخت خودت را برویم باز کن و زنجیر های هوی و هوس را از پاهایم بگسل ؛ چرا که مشتاق حرکت به سوی تو شدم.



منبع



مرتبط با: خدا ,

حرف های خداوند با من بنده
جمعه 16 فروردین 1392 ساعت 05:16 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )
رز سرخ

یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد.

می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد.

هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت.

هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.

اما من هرگز حرف خدا را باور نکردم! وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم.

چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم.

من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.

می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم

نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد

و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است.

با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد ومرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.

گل رز

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.

گفتم: خدایا عشقت را بپذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم.

اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم.

نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم.

پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از

رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم.

عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگ های طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند.

همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم.

آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم.

گل رز صورتی

من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.

خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند.

گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد.

خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.

گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.

گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.

گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز. 



منبع



مرتبط با: خدا ,

سلام خداجون
جمعه 16 فروردین 1392 ساعت 05:16 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )
بسم الله الرحمن الرحیم

خدا جانم سلام !

ای خدا ! ای مهربان ترین مهربانانم !

ای خدا ! ای تنها مهربان و یکتا بخشنده‌ام !

به خدا که دوستت دارم خدا !

ای خدای رحمن و رحیم !

ای که عاشق تمام نام های تو ام!

یا لطیفِ جبار و یا عزیزِ قهار!

خدا جانم ! به کدام نام بخوانمت که بیشتر دوستم داشته باشی؟

خدایا دوست داری به چه نامی بخوانمت؟

ای که بهترین نام‌ها از توست!

و ای که نکوترین نام‌ها توراست!

ای نکونام ترینم!

به کدام نام نکویت بخوانم که خیره نگاهم کنی؟

چگونه باشم که دلخواه تو باشم ای دلخواهترین؟

الله جانم دوست داری چگونه صدایت کنم و چگونه بخوانمت؟

الله

خدا ! چگونه گوش کنمت و بشنومت و بنیوشمت؟

خدا ! چگونه ببینمت و نگاهت کنم و مشاهده ات کنم و دیدارت کنم؟

خدا ! چگونه حست کنم و لمست کنم و در آغوشت گیرم؟

خدا ! چگونه بخورم بنوشم و بیاشاممت خدا؟

چگونه ببویم و استشمامت کنم؟

خدا ! چگونه‌ات باشم خدا؟

به خدا که دوست دارم از بنده‌ات راضی باشی خدا !

یا سریع الرضا !

ای رضا ترین و راضی ترین !

خدایا به کدامین نامت بخوانم که دوست‌ترم بداری؟

خدایا تو را به عظیم‌ترین نام هایت و به اسم اعظم ات می خوانم !

خدایا تو را به آن نام هایی که مقربینت و اولیائت می خوانند می خوانم !

خدا جان تو را به اسمایی که پیامبران و رسولان و امامانت می خوانند می خوانم !

خدا جانم تو را به نامی که خودت خود را بدان می خوانی می خوانم !

و خدا جانم بدان نام قسمت می دهم و استدعا می کنم

 که بود و نبود مرا در خودت محو کنی !

خدا جانم خود فرموده‌ای که : «ادعونی استجب لکم» !

خود خواندی‌ام و خواستی که این چنین بخوانمت و این چنین بخواهمت


منبع



مرتبط با: خدا ,

آهنگ طاقت ندارم(بهنام صفوی) تقدیم به آنان که هیچ چیز تقدیمشان نشد ...
چهارشنبه 14 فروردین 1392 ساعت 06:28 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

ایران عزیز. نبینم دلگیر باشی...

تا وقتی نفس میکشم نمیزارم کسی چپ نگات کنه...

خواهش میکنم دانلودش کنید.

ایران

چرا اینقدر نگاهت بی قراره

چرا این خونه آرامش نداره

بگو كی زندگیتو تلخ كرده

چرا دستای تو این قدر سرده

كدوم بی رحمی رؤیاتو سوزونده

كه از لبخند تو چیزی نمونده

نمیذارم كه چشمات خیس باشه

دارم میرم تا حالت رو به راه شِه

میونِ این همه نامهربونی

دارم میرم كه تو عاشق بمونی

شكسته این دل غمگین و تنگم

دارم میرم با یه دنیا بجنگم

جدایی از تو سخته اما میرم

میرم تا خنده هاتو پس بگیرم

حالا كه بغضمون طاقت نداره

چه خوب میشه اگه بارون بباره

حلالم كن اگر كه گریه كردم

دعا كن كم نیارم برنگردم

از امشب با خیالت همنشینم

دعا كن خوابتو هر شب ببینم

نمیدونی كه قبل از رفتن من

چه مردایی كه رفتن برنگشتن

چشای خیلیا از عشق تر شد

دلاشون به خدا نزدیكتر شد

منم باید برم طاقت ندارم دیگه خوابِ خوش و راحت ندارم

تو هم هر شب بشین ماهو نگاه كن برای حال و روز من دعا كن

تو یه لشكر كه لبریز از غروره با مردی كه نگاهش مثل نوره

كنار هم تو یه دنیای دیگه یه روز دنیا به ما تبریك میگه


لینک دانلود در ادامه مطلب


ادامه مطلب

به دنبال خدا نگرد زیرا ...
چهارشنبه 14 فروردین 1392 ساعت 06:06 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )
اشک و عشق

به دنبال خدا نگرد خدا در بیابان های خالی از انسان نیست، خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست.

به دنبالش نگرد، خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست

خدا در قلبی است که برای تو می تپد، خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد، خدا آن جاست

در جمع عزیزترین هایت، خدا در دستی است که به یاری می گیری، در قلبی است که شاد می کنی، در لبخندی است که به لب می نشانی.

خدا در بتکده و مسجد نیست، گشتنت زمان را هدر می دهد، خدا در عطر خوش نان است، خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی، خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن، خدا آن جا نیست

عشق

او جایی است که همه شادند و جایی است که قلب شکسته ای نمانده در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش

در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست.

زندگی چالشی بزرگ است، مخاطره ای عظیم فرصت یکه و یکتای زندگی را نباید صرف چیزهای کم بها کرد چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد زندگی کاروانسرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم و سپیده دمان از آن بیرون می رویم فقط چیزهایی اهمیت دارند چیزهایی که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند همچون معرفت بر الله و به خود آیی دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم

دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم .

سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند

کسانی که از دنیا روی برمی گردانند نگاهی تیره و یأس آلود دارند آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید: آیا «زندگی» را «زندگی کرده ای»؟


منبع



مرتبط با: خدا ,

تا خدا هست جایی برای نا امیدی نیست
چهارشنبه 14 فروردین 1392 ساعت 06:05 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

عشق در خانواده

مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن

یه سار شروع به خواندن کرد ! اما مرد نشنید

مرد فریاد برآورد خدایا با من حرف بزن.......

آذرخش در آسمان غرید ، اما مرد اعتنایی نکرد

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت : تو کجایی ؟؟؟؟

بگذار تو را ببینم ......

ستاره ای درخشید، اما مرد ندید

مرد فریاد کشید " خدایا یک معجزه به من نشان بده " .....

کودکی متولد شد و اما مرد باز توجهی نکرد

مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم .....

از تو خواهش می کنم ......

پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد .....

ما خدا را گم می کنیم ......

در حالی که او در کنار نفس های ما جریان دارد ......

خدا اغلب در شادی های ما سهیم نیست ......

عشق

تا به حال چند بار خوشی هایت را آرام و بی بهانه به او گفته ای ؟؟

تا به حال به او گفته ای که چقدر خوشبختی ؟؟؟؟؟؟

که چقدر همه چیز خوب است ؟؟؟؟

که چه خوب که او  هست ؟؟؟

خدا همراه همیشگیه سختی ها و خستگی های ماست

زمانی که خسته و درمانده به طرفش می رویم

خیال می کنیم تنها زمانی که به خواسته خود برسیم او ما را دیده و حس کرده اما ............

گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه او به ماست

خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد

به عشق ایمان دارم حتی اگر آن را حس نکنم

به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد ...

تا خدا هست، جایی برای نا امیدی نیست

(خدایا حتی یک آن ما را به حال خود وامگذار) 


منبع



مرتبط با: خدا ,

شعری زیبا در مورد خدا ( ضرر نداره حتما بخوانید )
چهارشنبه 14 فروردین 1392 ساعت 06:03 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

توکل به خدا

پیش از اینها فکر می کردم که خدا 

 خانه ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برف کوچمی از تاج او 

 هر ستاره، پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان

نقش روی دامن او، کهکشان 

 رعدو برق شب، طنین خنده اش

سیل و طوقان، نعره توفنده اش

دکمه ی پیراهن او، آفتاب

برق تیغ خنجر او مهتاب

 هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

بیش از اینها خاطرم دلگیر بود 

 از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان، دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوست جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم، از خود، از خدا 

 از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می گفتند: این کار خداست

پرس وجو از کار او کاری خداست

هرچه می پرسی، جوابش آتش است

آب اگر خوردی، عذایش آتش است

تا ببندی چشم، کورت می کند

 تا شدی نزدیک، دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند

کج نهادی پای، لنگت می کند 

با همین قصه، دلم مشغول بود 

خواب هایم خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم

در دهان اژدهای سرکشم

در دهان اژدهای خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعرهایم، بی صدا

در طنین خنده ای خشم خدا

نیت من، در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم، همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود 

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله 

سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

گفتگو با خدا

تا که یک شب دست در دست پدر

 راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه، در یک روستا

خانه ای دیدم، خوب و آشنا

زود پرسیدم: پدر، اینجا کجاست؟

گفت اینجا خانه ی خوب خداست

گفت: اینجا می شود یک لحظه ماند

 گوشه ای خلوت، نماز ساده خواند

 با وضویی، دست و رویی تازه کرد

با دل خود، گفتگویی تازه کرد 

 گفتمش، پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟

گفت: آری، خانه ای او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی

خشم نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی، شیرین تر است

مثل قهر مادر مهربان است

دوستی را دوست، معنی می دهد

قهر هم با دوست معنی می دهد

هیچکس با دشمن خود، قهر نیست

قهر او هم نشان دوستی ست

تازه فهمیدم خدایم، این خداست 

 این خدای مهربان و آشناست

دوستی، از من به من نزدیکتر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او را هم دلم از یاد برد

 آن خدا مثل خواب و خیال بود

چون حبابی، نقش روی آب بود

پله پله تا ملاقات خدا

می توانم بعد از این، با این خدا

دوست باشم، دوست، پاک و بی ریا

سفره ی دل را برایش باز کنم

می توان درباره ی گل حرف زد

صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مقل باران راز گفت

 با دو قطره، صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل باران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا:

پیش از اینها فکر می کردم خدا…


منبع



مرتبط با: خدا ,

آرامش در پرتو نیایش
چهارشنبه 14 فروردین 1392 ساعت 06:03 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )
عشق، خدا، دوست داشتن

 

ای خدای مهربان، نمی دانم چه حكمتی داشته است اینكه تو با آن همه عظمت و بزرگی ات كه در مخیله هیچ كس نمی گنجد اجازه داده ای كه بنده ای ناچیز این چنین بی واسطه با تو سخن بگوید. مقام كبریایی تو كجا و بنده حقیر كجا؟ عرش اعلی كجا و زمین خاكی كجا؟ حی لایموت كجا و عبد فانی كجا؟ ذات پاك و مقدس كجا و موجود سراسر تقصیر كجا؟

اما می دانم هر چه هست تو فراتر از آنی كه عظمت لطف تو را تجسم كنم. خدایا، اگر تو اجازه نمی دادی این چنین صمیمانه و خودمانی با تو گفتگو كنم، آنگاه باید در گفتگو با چه كسی دلم را تسكین می دادم؟ به كدام رحمت بی انتها متوصل می شدم تا در مشكلات و گرفتاری های دنیا احساس نومیدی و شكست در وجودم رخنه نكند؟ كدام محرم راز را پیدا می كردم كه تمام آشكار و نهانم را بداند و آنها را به هیچ كس نگوید؟ چه پناهگاهی را می یافتم كه هرگاه مرتكب اشتباه و لغزشی می شدم، به درگاه او پناه می بردم و با خلوص دل نزد او اعتراف می كردم و طلب عفو  و رحمت؟

عشق

خدایا تو خودت می دانی كه هرگاه من به نماز می ایستم آنچنان در افكارم غوطه ور می شوم كه گویی هزاران خدا دارم! و اما تو آنچنان به كلماتم گوش فرا می دهی كه گویا همین یك بنده را داری! نمی دانم چه سری در این نهفته است؟ اما هر چه باشد من مخلوق توام و تو كاملا بر خلقتم آگاه! تو به آنچه در وجودم آفریده ای آگاهی و من از دسترسی به انچه حكمت بالغه ات بوده، عاجز!خدایا اگر در زمان هم صحبت شدن با تو افكارم در دنیا و مادیات غوطه ور است، نه از سر این است كه من چنین خواسته ام، بلكه ناتوانی من را در درك عظمت و مقامی كه در مقابل او ایستاده ام می رساند. مقامی كه بندگان مخلصت وقتی در آن قرار می گیرند، فقط تو را می بینند و بس. چنان محو وجود تو می شوند كه كشیدن تیر را از پای خویش حس نمی كنند!می خواهم بگویم كه از اینكه اجازه دادی در شبانه روز پنج بار بدون واسطه و رو در رو با تو سخن بگویم سپاسگذارم و امیدوارم كه این نعمت عظمی را از من دریغ نكنی. می خواهم بگویم كه " لا تزق قلوبنا بعد اذ  هدیتنا"می خواهم بگویم گر چه عبادت و بندگی من در مقابل لطف و كرم تو پشیزی نمی ارزد، اما تو در "یوم یقوم الحساب" از سر لطف و كرمت با من رفتار كن، چون اگر میزان عبادات و اعمال من باشد خسر الدنیا و الاخره خواهم بود و اگر میزان بخشش تو باشد، آنگاه: رسد آدمی به جایی كه بجز خدا نداند. 



منبع



مرتبط با: خدا ,

خداوند بی نهایت است ...
چهارشنبه 14 فروردین 1392 ساعت 05:58 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )
امیدواری نعمتی که خدا بر تو داد

الیس الله بکاف عبده ؟!

 

ملاصدرا می گوید: خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما ...

به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود.

یتیمان را پدر می شود و مادر، محتاجان برادری را برادر می شود، عقیمان را طفل می شود، ناامیدان را امید می شود،

گمگشتگان را راه می شود، در تاریکی ماندگان را نور می شود، رزمندگان را شمشیر می شود، پیران را عصا می شود، محتاجان به عشق را عشق می شود.

خداوند همه چیز می شود همه کس را... به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس، بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها...

چنین کنید تا ببینید چگونه بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند، در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟

"آیا خدا برای بنده خویش کافی نیست؟"

http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=148691


مرتبط با: خدا ,

اما تو رهایم نکن
دوشنبه 12 فروردین 1392 ساعت 02:23 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

  

خدایا , خطا از من است , میدانم


از من که سالهاست گفته ام

" ایاک نعبد "

اما به دیگران دلسپرده ام


از من که سالهاست گفته ام

" ایاک نستعین "

 اما به دیگران تکیه کرده ام ...


اما تو رهایم نکن ... !!

 


مرتبط با: خدا ,

پیامی از سوی خدا به بنده های دل شکسته....
دوشنبه 12 فروردین 1392 ساعت 02:21 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )
پله پله تا ملاقات خدا

می دانم هر از گاهی دلت تنگ می شود. همان دل های بزرگی که جای من در آن است، آن قدر تنگ می شود که حتی یادت می رود من آنجایم.

دلتنگی هایت را از خودت بپرس و نگران هیچ چیز نباش!

هنوز من هستم.

هنوز خدایت همان خداست!

هنوز روحت از جنس من است!

اما من نمی خواهم تو همان باشی!

تو باید در هر زمان بهترین باشی.

نگران شکستن دلت نباش!

می دانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.

و جنسش عوض نمی شود ...

و می دانی که من شکست ناپذیر هستم ...

و تو مرا داری ...برای همیشه!

چون هر وقت گریه می کنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...

چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ...

چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،

صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!

درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!

دلم نمی خواهد غمت را ببینم ...

می خواهم شاد باشی ...

این را من می خواهم ...

تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.

من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)

و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...

نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.

شب ها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟

اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!

فقط کافیست خوب گوش بسپاری!

و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!

پروردگارت ...

با عشق !


مرتبط با: خدا ,

راز حرم و سرداب قمربنی هاشم + تصاویر
شنبه 10 فروردین 1392 ساعت 11:09 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )
شیخ عباس 74 ساله، که 36 سال خادم حرم حضرت ابوالفضل العباس (ع) بوده، در مورد جریان آب دور قبر علمدار کربلا توضیحاتی داده است .

وی گفت: قبلا دو چشمه در سرداب مطهر وجود داشت که از 400 سال قبل که آب لوله‌کشی نبود این آب مرتب می‌جوشید و از یک طرف وارد و از طرف دیگر خارج می‌شد که مزه و طعم آن آب از بهترین آب معدنی امروز هم بهتر بود و آن سرداب پله داشت مردم می‌آمدند و از آن آب به عنوان تبرک استفاده می‌کردند که آب در تابستان خنک و در زمستان گرم بود.

اما یک فرد از خدا بی‌خبر آمد به بهانه اینکه تَرَکی در دیوار حرم اباالفضل پیدا شده گفت، می‌خواهم آزمایش کنم این آب از کجا می‌آید و بعد آن دو چشم را کور کرد و هر چه تلاش کردند، آن دو چشمه احیا نشد.

اما بعد از دو ماه آب دوباره بالا آمد و به سرداب رسید و آن آب چشم‌های کور شده را شفا می‌داد .

از 50 سال قبل تا کنون این آب در یک سطح ثابت مانده و نه کم و نه زیاد می‌شود.

وی ادامه داد: شما به خوبی می‌دانید اگر آب به مدت 10 روز در یک جا بماند گندیده می‌شود، اما این آب با وجود اینکه در ورودی آن بسته شده مانند گلاب می‌ماند و در اطراف قبر مطهر حضرت اباالفضل حلقه زده و همچنان بسیار تازه و معطر مانده است.

وی افزود: هم اکنون در بخش درب صاحب‌الزمان مرقد مطهر اباالفضل پنجره کوچکی قرار دارد که وصل به سرداب حرم است و اگر نگاه کنید از آن مرتب بوی گلاب می‌اید و این همان آبی است که متأسفانه خادمان کنونی در ورودی آن را و راه رسیدگی به سرداب را به روی زوار بسته‌اند.(پایگاه اطلاع رسانی سازمان حج و زیارت)

این آب چند ویژگی دارد. اول اینکه اگرچه راکد است، هرگز رنگ و طعم آن از دست نرفته و گندیده نشده است.

ویژگی دوم آن که سطح آب بالاتر از قبر مطهر آقا ابوالفضل(ع) است آب از دیواره دور قبر به داخل نفوذ نمی‌کند.



این همان دریای عجیبی است که در قرآن آمده است!! +تصویر
شنبه 10 فروردین 1392 ساعت 11:08 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

در شهر توریستی اسکاگن این زیبایی را می توانید در سجیه دید، این شمالی ترین شهر دانمارکیهاست، جایی که دریای بالتیک و دریای شمال بهم میپیوندند. دو دریای مختلف با هم یکی نمی شوند و بنابرین این راستا بوجود می آید.

In a tourism filled city of Skagen you can see this incredible natural sight. This city is the most northern point of Danish people…..where the Baltic sea “meets” the North sea. Two different seas can not be combined together thus creating this line

این همان دریای عجیبی است که در قرآن آمده است!! +تصویر-jazzaab.ir

و این همان چیزی است که در قرآن آمده است.
سورة مبارکه الرحمن
مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ (19) بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ (20)  فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (21) یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ (22)
19. دو دریا را به گونه ای روان کرد که با هم برخورد کنند.20. اما میان آن دو حد فاصلی است که به هم تجاوز نمی کنند.21. پس کدامین نعمتهاى پروردگارتان را انکار مى‏کنید؟ 22. از آن دو، مروارید و مرجان خارج مى‏شود.

سوره مبارکه فرقان آیه 53:
« و هو الذی مَرَجَ البحرینِ هذا عَذبٌ فُراتٌ و هذا مِلحً اُجاجً وَ جَعَلَ بَینَهما بَرزَخا و حِجراً مَهجوراً»
و اوست کسی که دو دریا را موج زنان به سوی هم روان کرد این یکی شیرین و آن یکی شور و تلخ است ومیان آندو حریمی استوار قرار داد.

مرتبط با: خدا ,



 
صفحات
نویسندگان
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :