تبلیغات
نشونِ بی نشون
نشونِ بی نشون

دنبال کسی نیستم که وقتی میگم میرم

بگه: " نرو "

کسی رو میخوام که وقتی گفتم میرم بگه:

"صبر کن منم با هات بیام , تنها نرو"




طبقه بندی: عشق،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 22 شهریور 1391 توسط نشون بی نشون

دلم به بهانه همیشگی گریست


بگذار بگرید وبداند که


هرچه خواست همیشه نیست...




طبقه بندی: عشق،
ارسال در تاریخ دوشنبه 6 شهریور 1391 توسط نشون بی نشون
آهاے همیشگے ترینم!


تمام فعل هاے ماضے ام را ببر..

چہ در گذر باشے

چہ نباشے

براے من استمــــــــــــــــــــــرارے

خواهے بود..

من هر لحظه تو را صرف مے کنم!




طبقه بندی: عشق،
ارسال در تاریخ شنبه 28 مرداد 1391 توسط نشون بی نشون

رسیدن آداب دارد.
وقتی رسیدی باید بمانی،
باید بسازی
باید مدام یادت باشد که چه قدر زجر کشیدی تا رسیدی
که آرزویت بوده برسی ...
وقتی رسیدی باید حواست باشد تمام نشوی!
منبع
Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...
 


طبقه بندی: عشق،
ارسال در تاریخ شنبه 21 مرداد 1391 توسط نشون بی نشون

از این پــس تنــها اِدامه میدهم،

در زیر باران حتے به درخوا ــــت چـتر هم جواب رد میدهـــم...

میخواهم تنهاییــم را به رُخ این هــواے دو نفــره بکشم...!

باران نــبار مَن نه چتــر دارم نـــه یار. . .




طبقه بندی: عشق،
ارسال در تاریخ دوشنبه 2 مرداد 1391 توسط نشون بی نشون

دل ...
ببـــیــــــن
این اسمش دلــــــه !
اگر قرار بــــــود بفهمه که فاصله یعنی چــــــــی
اگر قرار بــــــود بفهمــــه که نمیشــــه …
میشد مغــــــــز !
دلـــــه ...
نمی فهمــــــه … !
خواستم اطلاع بدم…



طبقه بندی: عشق،
ارسال در تاریخ دوشنبه 2 مرداد 1391 توسط نشون بی نشون
از کسانیکه از من مـــــــــــتنفرند سپاس. ، آنها مرا قویتر میکنند.
 از کسانیکه مرا دوســـــــــــــــــــــت دارند ممنونم،آنان قلب مرا بزرگتر میکنند.
 ازکسانیکه مرا ترک میکنند متشـــــــــــــکرم،آنان بمن می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست
از کسانیکه با من مـــــیمانند سپاسگذارم، آنان بمن معنای دوست واقعی را نشان میدهند.

زندگی به سبک مجازی



طبقه بندی: عشق،
ارسال در تاریخ دوشنبه 2 مرداد 1391 توسط نشون بی نشون

خدا ما رو برای هم نمی‌خواست .. فقط می‌خواست همو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه‌ی ما مال ما نیست .. فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم

تموم لحظه های این تب تلخ .. خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی‌خواست .. خودت دیدی دعامون بی‌اثر بود

چه سخته مال هم باشیم و بی‌هم .. می‌بینم میری و می‌بینی میرم
تو وقتی هستی اما دوری از من .. نه میشه زنده باشم نه بمیرم

 نمیگم دلخور از تقدیرم اما .. تو میدونی چقدر دلگیره این عشق
فقط چون دیر باید می‌رسیدیم .. داره رو دست ما می‌میره این عشق

دکتر افشین یداللهی

nemikhast خدا ما رو برای هم نمی خواست




طبقه بندی: خدا، عشق، شعـر،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 29 تیر 1391 توسط نشون بی نشون

روی آن شیشه تبدار تو را "ها" کردم


اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم


حرف با برف زدم سوز زمستانی را


با بخار نفسم وصل به گرما کردم



شیشه بد جور دلش ابری و بارانی شد


شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم


عرقی سرد به پیشانی آن شیشه نشست


تا به امید ورود تو دهان وا کردم


در هوای نفسم گم شده بودی ای عشق


با سرانگشت ، تو را گشتم و پیدا کردم





طبقه بندی: عشق،
ارسال در تاریخ شنبه 24 تیر 1391 توسط نشون بی نشون

رد پاهایم را پاک می کنم

به کسی نگویید

من روزی در این دنیا بودم.

خدایا

می شود استعـــــفا دهم؟!

کم آورده ام ...!

mpbul0kxmt1886a86a1p.jpg


منبع




طبقه بندی: خدا، عشق،
ارسال در تاریخ شنبه 24 تیر 1391 توسط نشون بی نشون
عکس, تصویر, اس ام اس مخصوص روزهای جمعه و امام زمان (عج)

من عمر تباه کردم ، اما توبه / من نامه سیاه کردم ، اما توبه

در محضر دیدگانت ای صاحب عصر / صد بار گناه کردم ، اما توبه . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

به ادامه مطلب مراجعه فرمائید...با تشکر

ادامه مطلب

طبقه بندی: شعـر، عشق، پیامک، مذهب،
ارسال در تاریخ جمعه 23 تیر 1391 توسط نشون بی نشون

مـا حلقه اگــر بـــر در   مقصود زدیـم                   از بـــنـدگی حضـرت معبـود زدیم

این الفت ما به دوست امروزی نیست                یک عمر دم از مهدی موعود زدیم

ای دلــشده ای که یار مهدی باشـی                یک عمـر در انتظار مهـدی باشــی

امروز درین جمــــع مشو غافـــــــل ازو              شاید که تو در کــنار مهدی باشـی


ادامه مطلب

طبقه بندی: شعـر، عشق، پیامک، مذهب،
ارسال در تاریخ جمعه 23 تیر 1391 توسط نشون بی نشون


چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

و تماشای تو زیباست اگر بگذارند

 سند عقل مشاع است، همه میدانند

عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند

 دل دیوانه من این همه آواره مگرد

خانه دوست همینجاست اگر بگذارند

 من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم

 عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

 غضب آلوده نگاهم مکنید ای مردم

 دل من مال شماهاست اگر بگذارند





طبقه بندی: شعـر، عشق، مذهب،
ارسال در تاریخ جمعه 23 تیر 1391 توسط نشون بی نشون

چه روزها كه یك به یك غروب شد نیامدی

چه اشك ها به سینه ها رسوب شد نیامدی

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام

دوباره صبح ، ظهر ، عصر ، غروب شد نیامدی





طبقه بندی: شعـر، عشق، مذهب،
ارسال در تاریخ جمعه 23 تیر 1391 توسط نشون بی نشون


آقای من


نفس بده که برایت نفس نفس بزنم

نفس به جز تو نخواهم برای کس بزنم

مرا اسیر خودت کرده ای دعایی بکن

که آخرین نفسم را در رکاب شما بزنم




طبقه بندی: عشق، مذهب، شعـر،
ارسال در تاریخ جمعه 23 تیر 1391 توسط نشون بی نشون
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یكی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !




طبقه بندی: عشق، داستان،
ارسال در تاریخ دوشنبه 19 تیر 1391 توسط نشون بی نشون

جهت دیدن متن اشعار به ادامه مطلب مراجعه نمائید

ادامه مطلب

طبقه بندی: خدا، شعـر، عشق، داستان،
ارسال در تاریخ دوشنبه 19 تیر 1391 توسط نشون بی نشون

بعضے ها رو


باید از تو رویات بڪشے بیرون


محڪم بغلش ڪنے


بعد آروم در گوشش بگے :


آخه تو چرا واقعے نیستے لامّصبـْ. . .




طبقه بندی: عشق،
ارسال در تاریخ دوشنبه 19 تیر 1391 توسط نشون بی نشون

همه میتونن اسمت رو صدا کنن، امـــا...

کم هستن کسایی کــه وقتـــی اسمت رو میگن لذَت میـــبری

و بـآ تمام ِ وجود در جواب ـشون دوست دآری بگـــی

جـآنـــَم ...






طبقه بندی: عشق،
ارسال در تاریخ شنبه 17 تیر 1391 توسط نشون بی نشون

مرد اگر این غرور لعنتی
و این اسم کاذب را با خود یدک نمی کشید ؛
مطمئن باش
از هر زنی بیشتر مشتاق یک نوازش و یک آغوش بود … !!!




طبقه بندی: عشق،
ارسال در تاریخ شنبه 17 تیر 1391 توسط نشون بی نشون

مثل فرشته ها شده ای احتیاط کن

زیبا و با صفا شده ای احتیاط کن

درهای بی قراری پروانه بسته نیست

ای غنچه ای که واشده ای احتیاط کن

دیدم کسی که رد تو در باد می گرفت

در باد اگر رها شده ای احتیاط کن

از حالت نگاه تو احساس می شود

با عشق آشنا شده ای احتیاط کن

می ترسم از چشم بد این حسود ها

تفسیر رنگ ها شده ای احتیاط کن

وقتی طلوع می کنی از پشت پنجره

قابی پر از بلا شده ای احتیاط کن

چندیست من عاشق این زندگی شدم

حالا که جان ما شده ای احتیاط کن




طبقه بندی: عشق،
ارسال در تاریخ شنبه 17 تیر 1391 توسط نشون بی نشون
بی تو...


نشستن


کنار این همه


خاطره



دل!!!!


 میخواهد.....؟؟؟؟!!!!


باور کن.........




طبقه بندی: عشق،
ارسال در تاریخ شنبه 17 تیر 1391 توسط نشون بی نشون

سکوتِ من هیچگاه نشانه ی رضایتم نبود ...

من اگر راضی باشم با شادی میخندم !

سکوت نمی کنم





طبقه بندی: عشق،
ارسال در تاریخ شنبه 17 تیر 1391 توسط نشون بی نشون

کاش تو بــــودی و من !
نمـ نمـ باراטּْ،

یک جاده بــــــــے انتها ...
دســــت در دســـت همـ ...

بدون چـــــــتر !

زیـــــر باراטּْ،
خیـــس خیـــــس ...



طبقه بندی: عشق،
ارسال در تاریخ جمعه 16 تیر 1391 توسط نشون بی نشون
زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.
از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…
ادامه مطلب

طبقه بندی: عشق، داستان،
ارسال در تاریخ جمعه 16 تیر 1391 توسط نشون بی نشون


گاهــی باید نباشــی ...

تا بفهمــی نبودنت واسه کی مهمه ... ؟!

 اونوقته که میفهمی بایــد همیشه با کی باشی.



طبقه بندی: عشق،
ارسال در تاریخ شنبه 10 تیر 1391 توسط نشون بی نشون

روی قـلــبــــــــــــــــــے نـوشـــتــه بـود :
شــکـســــتـــــنــــے اســــت مـواظـــــــب بـاشــــــــیـن
ولـــــــــــے
مـــن روـــے قــلــــــــــــبــم نـوشــــتـم :
شــکـســ ــــ ـــتـه اســــت , راحــــــــــــــت بـــاشــــیـن


منبع




طبقه بندی: عشق،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 7 تیر 1391 توسط نشون بی نشون
(.تعداد صفحات:10) ... 4 5 6 7 8 9 10