تبلیغات
نشونِ بی نشون - مطالب مرداد 1392
بہ دوستم گفتم : کاش مےشد ماشین زمان ساخت
پنجشنبه 31 مرداد 1392 ساعت 07:03 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

بہ دوستم گفتم : کاش مےشد ماشین زمان ساخت

گفت : اگہ بود ، بہ چہ زمانے میرفتے ؟

گفتم : بہ مشهد ، بہ 【 حرم سلطان خوب ها 】

نہ ! نہ ! سلطان همہ !

گفت :

چہ نیازیست کہ انسان ماشین زمـــان بسازد ...؟

وقتے مےشــــود نوحہ اے را گوش کنے و

دقیقاً بہ همـان لحظہ ها پـــــرتاب شوے

گفتم : برای حال الان من چی پیشنهاد میدے ؟

گفت : ~~✿ فایل آمدم ای شاه پناهم بده ✿~~

و

≈ چه سکوتے برقرار شد بین ما ≈


✦✔✖✦✔✖✦✔✖✦✔✖✦✔✖✦✔✖✦✔✖✦✔✖✦✔✖✦✔✖✦✔✖


┘◄ کپی نشود لطفا + ممنون !




شهید گمنام برنامه ماه‌ عسل شناسایی شد +عکس
سه شنبه 29 مرداد 1392 ساعت 07:13 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )
 
شهید گمنامی که ۲۷سال قبل به اشتباه به نام جعفر زمردیان در گلزار شهدای همدان به خاک سپرده بود، شناسایی شد.
شهید گمنام برنامه ماه‌ عسل شناسایی شد +عکس
به گزارش جهان به نقل از مجله مهر، شهید «ایرج خرم‌جاه». این نام جوانی است که ۲۷سال پیش در دی ماه ۱۳۶۵ در مرحله اول عملیات کربلای ۵ به شهادت رسید اما با هویت «جعفر زمردیان» به خاک سپرده شد. جوانی که بعد از آزادی اسرای ایرانی در عراق، به جمع شهدای گمنام پیوست و تا پیش از انتشار تنها عکس‌ به جا مانده از او، کسی نام و نشانش را نمی دانست.


در ماه رمضان امسال آزاده ای به نام جعفر زمردیان مهمان برنامه ماه عسل بود که به «شهید اشتباهی» معروف شد. او که در عملیات كربلای۴ در سال ۱۳۶۵ توسط نیروهای عراقی اسیر شده بود، یک سال بعد با پیدا شدن پیکر شهید گمنامی که شباهت بسیار زیادی به زمردیان داشت در لیست شهدای این عملیات قرار گرفت اما سال ها بعد همراه با گروه آزادگان به کشور بازگشت تا هویت شهید به خاک سپرده شده به جای زمردیان در گلزار شهدای همدان تبدیل به معما شود.

در برنامه ماه عسل امسال با نمایش تنها عکس به جا مانده از شهیدی که به جای زمردیان به خاک سپرده شده بود، از بینندگان خواسته شد تا چهره او را شناسایی کنند و حالا بعد از یک ماه، خبرگزاری ایسنا از مشخص شدن هویت این شهید خبر داده است. بر اساس این خبر، شهید ایرج خرم‌جاه که از غواصان لشکر ۱۰ سیدالشهدا بود در روز بیست و هفتم دی‌ماه ۱۳۶۵ و در سن ۱۴سالگی در منطقه عملیاتی شلمچه به شهادت رسیده است. این شهید در سال ۱۳۵۱ در روستای «سیبستان» منطقه سیف‌آباد استان البرز متولد شده و در حال حاضر خانواده او شناسایی شده اند.

قرار است مراسم گرامی‌داشت این شهید و تعویض سنگ مزار او روز پنجشنبه این هفته با حضور مادر شهید خرم‌جاه و مسئولان استان همدان انجام شود.


پست ویژه
سه شنبه 29 مرداد 1392 ساعت 06:45 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )






سِر شکستن . خیبر حیدری
سه شنبه 29 مرداد 1392 ساعت 06:41 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )
سِر شکستن


خیبر حیدری


نعره ی


مددی یا سیدتنا فاطمه . . .



جانم زهرا گل حیدر






ندیده دلم برایت
شنبه 26 مرداد 1392 ساعت 09:51 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )
ندیده دلم برایت


تنگ شده



" یا ضامن آهو "





گآهی دِلــَت نــِمیخوآهــَد . . .؛
جمعه 25 مرداد 1392 ساعت 11:36 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )


گآهی دِلــَت نــِمیخوآهــَد . . .؛

دیــروز رآ بِه یآد بــیآوَری . . .؛

اَنگــیزه ای بــَرایِ فــَردآ هـَم نــَدآری . . .!!!
...
وَ حآل هــَم کِه . . .؛

گآهی فــَقــَط دِلــَت میخوآهــَد . . .؛

زآنوهایــَت را تــَنگ دَر آغوش بــِگیری . . .؛

وَ گوشــِه ای اَز گوشــِه تــَرین گوشـِه ای کِه می شــِنآسی . . .؛

بــِنـِشینی وَ فــَقــَط نــِگآه کــُنی . . .!!!

گآهی دِلگــیری . . . ؛

شآیــَد اَز خودَت


مرتبط با: عشق ,

آهای تـــو!
پنجشنبه 24 مرداد 1392 ساعت 01:08 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )
آهای تـــو!
این منـــمـ!
نه پاهایمـ 10 سانت از زمین بالاترند
نه موهایمـ 10 سانت از سرم بالاترند
من اینجا روی زمین زندگی میكنم
در جایی كه من زندگی می كتمـ
فقط
"ارزش هایمـ" مرا بالا می كشاند
نه پاشنه كفش ،


مرتبط با: بصیرت , مذهب ,

سلب ابلاغ آیات برائت از ابوبکر
پنجشنبه 10 مرداد 1392 ساعت 07:34 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

 در سال نهم هجرت بود كه رسول خدا صلى الله علیه وآله ابتدا ابوبكر را براى خواندن سوره برائت و اعلام بیزارى خدا و رسولش از مشركان، به مكه فرستاد؛ اما وقتى به نیمه‌هاى راه رسید، جبرئیل نازل شد و به پیامبر دستور داد كه این سوره باید توسط خود شما یا كسى كه از خود شما و همانند شما است خوانده شود.

پس از آن، پیام‌آور خدا امیرمؤمنان علیه السلام را به دنبال ابوبكر فرستاد تا آیات قرآن را از او بستاند، ابوبكر را برگرداند و خود آن را موسم حج در مكه بخواند.

ابوبكر كه از این قضیه به شدت ناراحت شده بود، با چشمان گریان بازگشت و دلیل آن را از پیامبر پرسید، آن حضرت نیز فرمود كه خداوند دستور داده است كه این مأموریت را یا خودت انجام بده یا شخصى همانند خودت.

أُمِرْتُ أَنْ لَا یُبَلِّغَهُ إِلَّا أَنَا، أَوْ رَجُلٌ مِنِّی.

و این مسأله یكى از مسائلى بود كه حقد و كینه را نسبت به امیرمؤمنان علیه السلام شعله‌ور ساخت. آتش این كینه‌ها، پس از وفات رسول خدا (ص) سر برافراشت، خانه وحى را سوزاند و شخصى را كه نامه اعلام برائت را از ابوبكر گرفته بود، تا سال‌ها بعد خانه نشین كرد.

این فضیلت بى‌نظیر از طرفى برترى مطلق امیرمؤمنان علیه السلام را بر خلیفه اول ثابت مى‌كند؛ زیرا بر طبق این روایت، امیرمؤمنان علیه السلام نزدیك‌ترین شخص به پیامبر خدا و مطیع كامل آن حضرت بوده است؛ چنانچه خداوند از زبان حضرت ابراهیم علیه السلام مى‌فرماید:

فَمَنْ تَبِعَنی‏ فَإِنَّهُ مِنِّی‏. ابراهیم/36.

هر كس از من اطاعت كند؛ پس او از من است.

و در این روایت نیز آمده است كه رسول خدا فرمود:

لاَ یَذْهَبُ بها الا رَجُلٌ منی وأنا منه.

شایسته نیست كه این مأموریت را كسى انجام دهد؛‌ مگر شخصى كه از من است و من از اویم.

و این یعنى این كه امیرمؤمنان علیه السلام جان پیامبر صلى الله علیه وآله است، هیچ تفاوتى با آن حضرت نداشته و در حقیقت یك روح در دو بدن هستند؛ همان‌طورى كه خداوند در آیه مباهله،‌ امیرمؤمنان علیه السلام را «جان پیامبر» خوانده است.


به ادامه مطلب مراجعه نمائید.باتشکر
ادامه مطلب
مرتبط با: بصیرت ,

(اى پیامبر ما!) بگو: «من هیچ پاداشى از شما بر رسالتم در خواست نمى كنم، جز دوست داشتن نزدیكانم (=اهل بیتم)»
چهارشنبه 9 مرداد 1392 ساعت 02:54 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

قُلْ لاَ أَسْئَلُكُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبى وَمَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْناً إِنَّ اللهَ غَفُورٌ شَكُورٌ

(اى پیامبر ما!) بگو: «من هیچ پاداشى از شما بر رسالتم در خواست نمى كنم، جز دوست داشتن نزدیكانم (=اهل بیتم)» و هر كس كار نیكى انجام دهد، بر نیكى اش مى افزاییم; چرا كه خداوند آمرزنده و سپاسگذار است.   «سوره شورى، آیه 23»

 

مودّت اهل بیت، پاداش رسالت

«قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَیْهِ أَجْراً» ـ بدون شك پیامبر اسلام(ص) در راه ابلاغ رسالت خویش و انجام مأموریّتهاى الهى، رنجهاى فراوان و زحمتهاى زیادى متحمّل شد; ولى هرگز در مقابل این كارهاى با ارزش از كسى طلب اجر و پاداش نكرد و در مقابل برخى از مسلمانان كه به خدمت آن حضرت رسیدند و عرض كردند: «اگر مشكلات مالى پیدا شد اموال ما بدون هیچ گونه قید و شرطى در اختیار تو مى باشد» آیه فوق نازل شد كه پیامبر از هیچ كس در مقابل رسالت مزدى نمى طلبد.

 

«إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فی الْقربى» ـ پیامبر اسلام (ص) تنها یك چیز از مسلمانان، به عنوان اجر و مزد رسالت طلب كرد و آن «دوستى نزدیكانش» بود.

 

«قربى» كیانند؟

تمام بحث در این آیه شریفه، پیرامون كلمه «قربى» و تفسیر آن دور مى زند.بعضى از دانشمندان و مفسّران خیلى ساده از كنار این آیه شریفه گذشته اند و به خویش زحمت تأمّل و تفكّر نداده اند و یا چون با پیشداوریهاى آنان هماهنگ نبوده، چنین وانمود كرده اند! در حالى كه آیه شریفه عمق زیادى دارد. براى پى بردن به عظمت آیه و آنچه در آن مطرح شده است، همین مسأله را از زبان سایر پیامبران(ع)در قرآن مجید جستجو مى كنیم.

 

اگر سرى به سوره شعراء بزنیم، خواهیم دید كه مسأله اجر و مزد رسالت قبل از پیامبر اسلام(ص)از زبان پنج تن از پیامبران بزرگ دیگر، حضرت نوح، هود، صالح،  لوط، و شعیب(ع)، نیز مطرح شده است. ولى آن بزرگواران هیچ اجر و مزدى، حتّى دوستى نزدیكان خویش را طلب نكرده اند! تمام این بزرگواران فرموده اند:

وَمَـا أَسْئَلُكُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْر إِنْ أَجْرِىَ إِلاّ عَلَى رَبِّ الْعـالَمِینَ

من براى این دعوت (و رسالت) هیچ اجر و مزدى از شما نمى طلبم، اجر من تنها بر پروردگار عالمیان است!

(سوره شعراء، آیات 109، 127، 145، 164 و 180. این مطلب از قول آن پیامبران بزرگوار(ع) در سایر آیات قرآن نیز نقل شده است.)

راستى چطور این پیامبران هیچ گونه اجر و مزدى در خواست نكرده اند، ولى پیامبر اسلام(ص) «دوستى نزدیكانش» را به عنوان اجر و مزد رسالت خویش مطرح كرده است؟

آیا مقام پیامبر اسلام(ص) بالاتر بوده، یا مقام سایر پیامبران الهى(ع)؟ بدون شك خاتم الانبیاء، حضرت محمّد مصطفى(ص) افضل از تمام انبیاء بوده است .چطور پیامبر اسلام(ص) كه برترین پیامبر خداست اجر و مزد رسالت مى طلبد، در حالى كه هیچ یك از پیامبران الهى گذشته اجر و مزدى نطلبیده اند؟!

 

سؤال : هدف پیامبر(ص)از این اجر و مزد چه بوده است. آیا این اجر و مزد را صرفاً براى خود مى خواسته; یا در این تقاضا هم، اهداف مقدّس دیگرى نهفته است كه سود آن به مردم و مسمانان بازگشت مى كند؟

پاسخ : براى روشن شدن این پرسش لازم است دو آیه دیگر از قران مجید را در كنار آیه مودّت بنهیم، تا آیات قرآن یكدیگر را تفسیر كنند.

 

ادامه مطلب
مرتبط با: بصیرت ,

اگه از پیامک های تبلیغاتی ایرانسل و همراه اول خسته شدی..بیا این کد رو بزن
پنجشنبه 3 مرداد 1392 ساعت 11:24 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

چگونگی عدم دریافت پیامک های تبلیغاتی

احتمالا برای شما هم پیش آمده که در طول روز چندین و چند بار از طرف اپراتور مربوطه پیامک های تبلیغاتی دریافت کرده باشید.

آیا از دریافت پیامک های تبلیغاتی خسته شده اید؟

مشاهده توضیحات در ادامه مطلب...


 آموزش نحوه انصراف از دریافت پیامک های تبلیغاتی :


ایرانسل:

برای عدم دریافت پیامک های تبلیغاتی شرکت ایرانسل شما باید عدد ۲ را به شماره ۵۰۰۵ ارسال نمایید

 

همراه اول:

جهت جلوگیری از دریافت پیامک های تبلیغاتی همراه اول شما باید عدد ۱ را به شماره ۸۹۹۹ ارسال نمایید
ادامه مطلب
مرتبط با: عمومی , پیامک ,

پیشواز ماه عسل 92. مهدی یراحی- سازش
چهارشنبه 2 مرداد 1392 ساعت 08:31 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

کد آهنگ پیشواز ماه عسل ۹۲ تیتراژ پایانی از مهدی یراحی

 


 

ارسال کد به: ۷۵۷۵

نام آهنگ : ماه عسل۹۲٫تیتراز پایانی

اثری از : مهدی یراحی

اعتبار : ۳۰ روز

رده : خواننده ها » مهدی یراحی

اطلاعات : آهنگ تیتراژ ابتدایی ماه عسل۹۲ از مهدی یراحی

 

 

ایرانسل
کد: 2212099
قیمت: 300 تومان
اعتبار: 30 روز
ادامه مطلب
مرتبط با: عمومی ,

گواهی صحابه بر وقوع غدیر
چهارشنبه 2 مرداد 1392 ساعت 01:01 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

آیا درست است که، حضرت على(علیه السلام)در یکى از روزهاى خلافتش، مردم را در یک جائى وسیع گرد آورد و از روى منبر فریاد برآورد: «من شما را به خدا قسم مى دهم هر مسلمانى که روز غدیر خم، سخن پیامبر(صلى الله علیه وآله)را شنید که فرمود: (من کنت مولاه فعلى مولاه) «هر که من مولاى اویم، على مولاى او است»، اکنون بلند شود و آنچه را که با دو گوش خود از پیامبر(صلى الله علیه وآله)، شنیده است، گواهى دهد، پس تنها سى نفر از اصحاب که شانزده نفرشان اهل بدر بودند، برخاستند و شهادت دادند که پیامبر(صلى الله علیه وآله)دست على را بلند کرد و به مردم فرمود: «آیا مى دانید که من از مؤمنین نسبت به خودشان هم اولاتر و سزاوارتر هستم؟» عرض کردند: آرى، سپس فرمود: «هر که من مولاى اویم، پس این (على) مولاى اوست، خداوندا! آن کس که ولایتش را پذیرفت دوست بدار و آن کس که با او دشمنى ورزید، دشمن بدار....».

ولى برخى از اصحاب گرچه در روز غدیر حاضر بودند، با این حال در اثر حسد یا کینه نسبت به امام، براى شهادت برنخاستند و از جمله آنها انس بن مالک بود که حضرت علّى پس از پائین آمدن از منبر، به او فرمود: اى انس بن مالک! چرا همراه با دیگر اصحاب پیامبر(صلى الله علیه وآله)بلند نشدى و آنگونه که آنها شهادت دادند، شهادت ندادى به آنچه که در آن روز شنیده بودى؟

گفت: یا امیرالمؤمنین! من پیر و سالخورده شدم و فراموشى به من دست داده است!! حضرت فرمود: اگر دروغ مى گویى، امید وارم خدا ترا به چنان مرضى مبتلا کند که عمامه او را نپوشاند.

راوى مى گوید: او از جایش بلند نشد مگر آنکه پیسى تمام صورتش را فراگرفته بود، و لذا پیوسته پس از این حادثه مى گریست و مى گفت: نفرین بنده شایسته خدا مرا گرفت زیرا براى او شهادت ندادم.

و این داستان معروف و مشهور است و ابن قتیبه در کتاب «المعارف» آن را نقل کرده که انس را جزء بیماران مبتلا به برص و پیسى شمرده است(1) و همچنین امام احمد بن حنبل در مسندش این داستان را آورده و در آخر گفته است: همه شهادت دادند جز سه نفر که نفرین امام آنها را گرفت.(2) و این سه نفر به روایت بلاذرى(3) عبارت بودند از: انس بن مالک و براء بن عازب و جریر بن عبد اللّه بجلى، آنگاه حضرت على(علیه السلام)بار دیگر مردم را به شهادت طلبید ولى هیچ یک از آن سه نفر پاسخش را ندادند، سپس فرمود: خداوندا! هر کس با علم به قضیه، این شهادت را کتمان کند، او را از دنیا نبر تا اینکه علامتى در او ایجاد کنى که به آن شناخته شود.

راوى گوید: و بدینسان انس بن مالک به مرض پیسى گرفتار شد و براء بن عازب کور و نابینا شد و جریر به حالت اعراب بازگشت در حالى که هجرت کرده بود و در خانه مادرش درگذشت.

این داستان بسیار مشهور است و گروه بسیارى از تاریخ نگاران آن را نقل کرده اند.(4)



 پی نوشت:

1-المعارف ابن قتیبه دینورى، ص 580.

2-مسند امام احمد بن حنبل، ج 1، ص 119.

3-انساب الاشراف بلاذرى، ج 2، ص 156.

4-تاریخ ابن عساکر، ج 2، ص 7، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 19، ص 217، عبقات الانوار، ج 2، ص 309، مناقب ابن مغازلى شافعى، ص 23، سیرة الحلبیه، ج 3، ص 274.


مرتبط با: بصیرت ,

پیامبر و عمامه گذاری علی
چهارشنبه 2 مرداد 1392 ساعت 01:01 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

آیا صحیح است که پیامبر اکرم(ص) با عمّامه  خود برای علی(ع) تاج گذارى نموده و براى مقامى مانند مقام پیامبر(صلى الله علیه وآله)مهیّا نموده است، با این تفاوت که او مبلّغ دین پیامبر بوده و پس از وى جانشین او است.؟؟

در «کنز العّمال»(1) از على(علیه السلام) روایت شده است: «عمّمنی رسول الله(صلى الله علیه وآله)یوم غدیر خُمّ بعمامة، فسدلها خلفی» (پیامبر(صلى الله علیه وآله)در روز غدیر خم بر سر من عمّامه اى گذاشت و یک سر آن را به پشت من انداخت). و در لفظى دیگر: «فسدل طرفها على منکبی» (یک سر آن را بر دوش من افکند). سپس فرمود: «إنّ الله أمدَّنی یوم بدر وحنین بملائکة یعتمّون هذه العمّة» (همانا خداوند مرا در جنگ بدر و حنین توسّط فرشتگانى که این عمّامه را بر سر داشتند، یارى فرمود). و فرمود: «إنّ العمامة حاجزةٌ بین الکفر والایمان» (عمّامه مانع و مرزى است بین کفر و ایمان).



و حافظ دیلمى از ابن عبّاس نقل کرده است: آن گاه که رسول خدا(صلى الله علیه وآله)على(علیه السلام)را با سحاب(2) عمّامه گذارى کرد به او فرمود: «یا علیُّ العمائم تیجان العرب»(3). (اى على عمّامه ها تاج هاى عرب هستند).

ابوالحسین ملطى(4) در «التنبیه و الردّ»(5) مى گوید:

سخن آنها ـ یعنى رافضى ها ـ: «على در سحاب (ابر) است» برگرفته از سخن پیامبر(صلى الله علیه وآله)خطاب به على(علیه السلام)است آنگاه که نزد پیامبر آمد در حالى که عمّامه پیامبر را که «سحاب» خوانده مى شد بر سر نهاده بود فرمود: «قدأقبل علیّ فی السحاب» (على در سحاب آمد); یعنى در آن عمّامه اى که سحاب نام داشت آمد، ولى آنان این سخن را به گونه اى غیر از آنچه که مقصود بوده، تأویل کرده اند.

و حلبى در کتاب «سیره»(6) مى گوید:

پیامبر(صلى الله علیه وآله) عمّامه اى داشت که سحاب نامیده مى شد و آن را به على بن ابى طالب ـ کرّم الله وجهه ـ پوشاند. و گاهى على ـ کرّم الله وجهه ـ آن را مى پوشید و بر پیامبر وارد مى شد و حضرت(صلى الله علیه وآله)مى فرمود: «أتاکم علیٌ فی السحاب» (على در سحاب نزد شما آمد) یعنى در عمّامه اى که آن را پیامبر به ایشان هدیه کرده بود.

امینى مى گوید: این است معناى آنچه که به شیعه نسبت مى دهند که مى گوید: «على در سحاب است»، و بر خلاف ادعاى ملطى هیچ کس از شیعه آن را به غیر معنایى که مقصود بوده، معنا نکرده است، بلکه اهل سنّت این جمله را به گونه اى دیگر معنا کرده و به شیعه افتراء بسته اند و خداوند به حساب آن ها رسیدگى خواهد کرد.

پس روز تاجگذارى، گرامى ترین روز در اسلام و بزرگترین عید دوستداران امیر مؤمنان(علیه السلام)است، هم چنان که این روز، زمان برانگیخته شدن کینه و خشم دشمنان اوست(7).

پی نوشت:

1 ـ کنز العمّال 8: 60 (15/482، ح 41909); و نیز : الریاض النضرة 3: 17; فرائد السمطین 1: 75، باب 12، ح 41; الفصول المهمّة: 41.

2 ـ ابن اثیر در نهایه 2: 160 (2/345) مى گوید: «اسم عمامه پیامبر(صلى الله علیه وآله) سحاب بود».

3 ـ الفردوس بمأثور الخطاب (3/78، ح 4246).

4 ـ محمّد بن احمد بن عبد الرحمن ملطى شافعى، متوفّاى (377).

5 ـ التنبیه والردّ على أهل الأهواء والبِدَع: 26 (ص 19).

6 ـ السیرة الحلبیّة 3: 369 (3/341).

7 ـ شفیعی شاهرودی، گزیده اى جامع از الغدیر، ص 82.


مرتبط با: بصیرت ,

سجده پیامبر بر فرش؟
چهارشنبه 2 مرداد 1392 ساعت 12:54 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

در منابع اهل سنت آمده که پیامبر اكرم و صحابه بر سنگ و كلوخ و خاك و یا یك قطعه از حصیر بافته به نام خمره سجده مى كردند انس مى گوید: «كان رسول اللّه یُصلِّی على الخمرة و یَسجد علیها»([1]). یعنى پیامبر قطعه حصیرى داشت به نام خمره و بر آن سجده مى كرد

جابر بن عبداللّه انصارى مى گوید: «كنت اُصلی مع رسول اللّه ـ صلى الله علیه و سلّم ـ الظهر فآخذ قبضة من الحَصى فی كفّى حتى تبْردُ، و اَضعها بجبهتی اذا سجدت من شدة الحر».([2])

نماز ظهر را با پیامبر اكرم به جماعت مى خواندم. پس مشتى از سنگ ریزه و شن از زمین بر مى داشتم تا خنك شود و سپس بر آن سجده مى كردم.


آیا سجده بر خاک یکی از دلایل ابطال مذهب شیعه است در حالیكه خود پیامبر ـ صلى الله علیه و سلّم ـو صحابه بر سنگ و ریگ و شن و قطعه حصیر سجده مى كردند؟

راستی اهل سنت به چه دلیلی و کدام نصی بر فرش نماز سجده مى کنند در حالیكه پیامبر ـ صلى الله علیه و سلّم ـو صحابه بر آن نماز نمى خواندند، بلكه یا بر زمین و یا خمره، و یا قطعه سنگ و شن و خاك سجده كردند؟

پی نوشت:

[1] . مسلم 1: 101. مجمع الزوائد 2: 57.

[2] . السنن الكبرى 2: 439 (دارالفكر)


معاویه و نبش قبور صحابه
چهارشنبه 2 مرداد 1392 ساعت 12:53 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

نخستین کسی که نبش قبر صحابه ؛ آن‌هم شهداء را رسم کرد، و بعد از خود به یادگار گذاشت، معاویۀ بن هند لعنت الله علیهما بود که دستور داد قبور شهدای احد را بشکافند.

پیروان معاویه دستور او را عملی کردند و در هنگام نبش قبر حضرت حمزه سلام الله علیها کلنگ به پای آن حضرت اصابت کرد و خون جاری شد.

محمد بن سعد در الطبقات الکبری می‌نویسد:

أَخْبَرَنَا شِهَابُ بْنُ عَبَّادٍ الْعَبْدِیُّ، قَالَ: أَخْبَرَنَا عَبْدُ الْجَبَّارِ بْنُ وَرْدٍ، عَنِ الزُّبَیْرِ، عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ، قَالَ: " لَمَّا أَرَادَ مُعَاوِیَةُ أَنْ یُجْرِیَ عَیْنَهُ الَّتِی بِأُحُدٍ كَتَبُوا إِلَیْهِ: إِنَّا لا نَسْتَطِیعُ أَنْ نُجْرِیَهَا إِلا عَلَى قُبُورِ الشُّهَدَاءِ "، قَالَ: " فَكَتَبَ: انْبُشُوهُمْ "، قَالَ: " فَرَأَیْتُهُمْ یُحْمَلُونَ عَلَى أَعْنَاقِ الرِّجَالِ كَأَنَّهُمْ قَوْمٌ نِیَامٌ، وَأَصَابَتِ الْمِسْحَاةُ طَرَفَ رِجْلِ حَمْزَةَ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ فَانْبَعَثَتْ دَمًا "(الطبقات الكبرى ، ج 3، ص 10)




جابر بن عبد الله گوید: هنگامی که معاویه قصد کرد تا نهر خود را که در احد قرار داشت، جاری کند، عاملانش به او نامه نوشتند: این کار ممکن نیست؛ مگر این که آن را از روی قبور شهدا جاری کنیم. معاویه در جواب نوشت: قبور را نبش کنید (بشکافید). راوی گوید: دیدم مردم از سر و کول هم دیگر بالا می‌رفتند (تا برای نبش قبر سبقت بگیرند) انگار که مردم در خواب بودند. در هنگام نبش قبر ، کلنگی به پای حضرت حمزه سلام الله علیه اصابت کرد و خون از آن جاری شد.

ابن جوزی نیز در كتاب «المنتظم فی تاریخ الملوك والأمم»، روایت را با همان سند نقل كرده است:

أخبرنا أبو بكر بن أبی طاهر قال أخبرنا الجوهری أخبرنا ابن حیویه أخبرنا ابن معروف أخبرنا الحسین بن الفهم حدثنا محمد بن سعد أخبرنا شهاب بن عباد حدثنا عبدالجبار بن ورد عن الزبیر عن جابر قال : لما أراد معاویة أن یجری عینه التی بأحد كتبوا إلیه إنا لا نستطیع أن نجریها إلا على قبور الشهداء فكتب انبشوهم فقال فرأیتهم یحملون على أعناق الرجال كأنهم قوم نیام وأصابت المسحاة طرف رجل حمزة فانبعثت دما.(ابن الجوزی الحنبلی، جمال الدین ابوالفرج عبد الرحمن بن علی بن محمد (متوفاى 597 هـ)، المنتظم فی تاریخ الملوك والأمم، ج 3، ص 183، ناشر: دار صادر - بیروت، الطبعة: الأولى، 1358.)

در نقل دیگر ابن جوزی در كتاب فوق و كتاب «صفة الصفوة»، معاویه به كارگزارش در مدینه دستور داد که نهری را به سوی احد جاری کنند. وقتی عاملش گفت که جریان نهر تنها از طریق قبور شهداء امکان پذیر است، و از راه دیگر ممكن نیست، بازهم معاویه دستورش را تکرار کرد و گفت آن را اجرا کند:

أخبرنا عبدالرحمن بن محمد قال أخبرنا عبدالعزیز بن علی قال أخبرنا المخلص قال أخبرنا البغوی قال حدثنا عبدالأعلى بن حماد قال حدثنا عبدالجبار بن الورد قال سمعت أبا الزبیر یقول سمعت جابر بن عبدالله یقول: كتب معاویة إلى عامله بالمدینة أن یجری عینا إلى أحد فكتب إلیه عامله إنها لا تجری إلا على قبور الشهداء قال فكتب إلیه أن أنفذها قال فسمعت جابر بن عبدالله یقول فرأیتهم یخرجون على رقاب الرجال كأنهم رجال نوم حتى أصابت المسحاة قدم حمزة فانبعث دما.(المنتظم  ج 3 ، ص 183)




وعنه قال كتب معاویة إلى عامله بالمدینة أن یجری عینا إلى أحد فكتب إلیه عامله إنها لا تجری إلا على قبور الشهداء قال فكتب إلیه أن أنفذها قال فسمعت جابر بن عبد الله یقول فرأیتهم یخرجون على رقاب الرجال كأنهم رجال نوم حتى أصابت المسحاة قدم حمزة فانبعث دما.(ابن الجوزی الحنبلی، عبد الرحمن بن علی بن محمد أبو الفرج (متوفای 597 هـ)، صفة الصفوة، ج1، ص377، تحقیق: محمود فاخوری - د. محمد رواس قلعه جی، دار النشر : دار المعرفة - بیروت، الطبعة: الثانیة 1399 - 1979)

تردیدی نیست که هدف معاویه از این کار تنها و تنها به خاطر کینه او از حضرت حمزه سلام الله علیها بوده ؛ به حدی که شعله‌های این کینه بعد از سالها و حتی بعد از شهادت آن حضرت نیز خاموش نشده است.

ابن تیمه حرانی، پیشوای وهابیت نیز به این حقیقت تلخ اعتراف كرده و این دستور ننگین معاویه را با افتخار تمام نقل كرده است:

وهذه العیون التى تسمى عیون حمزة إنما أحدثها معاویة فى خلافته وأمر الناس بنقل الشهداء من موضعها فصاروا ینبشونهم وهم رطاب لم ینتنوا حتى أصابت المسحاة رجل أحدهم فانبعثت دما.(

ابن تیمیه الحرانی الحنبلی، ابوالعباس أحمد عبد الحلیم (متوفاى 728 هـ)، كتب ورسائل وفتاوی شیخ الإسلام ابن تیمیة، ج 21، ص61، تحقیق: عبد الرحمن بن محمد بن قاسم العاصمی النجدی، ناشر: مكتبة ابن تیمیة، الطبعة: الثانیة.)

این نهر های را كه «نهرهای حمزه» نامیده می شد، معاویه در زمان خلافتش احداث كرد و به مردم دستور داد تا اجساد شهدا را از مسیر نهر انتقال دهند. مردم به دستور او نبش قبر نمودند در حالی كه تر و تازه بودند و مثل آنهایی نبودند كه از میان رفته باشند، تا این كه در هنگام نبش، كلنگ به پای یكی از شهدا برخورد كرد و خون از آن جوشید. 


منبع
http://www.sonnat.net/article.asp?id=4487&cat=129

مرتبط با: بصیرت ,

انتقادهاى امام على از عمر
چهارشنبه 2 مرداد 1392 ساعت 12:52 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

در كتاب شریف نهج البلاغه در 9 فراز یا با صراحت و یا با اشاره از خلیفه دوم نام برده شده است كه در چند مورد حضرت از وى انتقاد كرده و به او اعتراض مى كند.

انتقاد نخست

در خطبه شقشقیه اعتراضى كه در جمله «لَشَدَّ ما تَشَطَّرا ضَرْعَیْها» مطرح مى شود نسبت به خلیفه دوم نیز مى باشد.

انتقاد دوم

حضرت در همین خطبه ـ شقشقیه ـ مى فرماید: «فَصَیّرَها فى حَوْزة خَشْناءَ یَغْلُظُ كَلْمُها و یَخْشُنُ مَسُّها و یَكْثُرالعِثارُ فیها و الاِعْتذارُ منها»;([1]) هنگامى كه ابوبكر از دنیا رفت خلافت را در اختیار كسى قرار داد كه روحیه اى خشن داشت و تند زبان و درشت سخن بود، اشتباهاتش فراوان و پوزش طلبى اش بسیار بود.

«... فَصاحِبُها كراكب الصَعْبَةِ انْ اَشْنَقَ لَها خَرَمَ وَ اِنْ اَسْلَسَ لَها تَقْحَّمَ»;([2]) آن كه مى خواست با او همراهى كند مانند كسى بود كه شترى چموش و سرمست را سوار است; اگر مهارش را محكم بكشد، بینیش پاره مى شود و اگر رها كند، او را به پرتگاه مى افكند.


در این جملات، دو خصوصیت روحى و اخلاقى عمر مورد انتقاد قرار گرفته است.

1. روحیه خشونت و تندخویى او، چنان كه خود اهل سنت از جمله ابن ابى الحدید مى نویسد: «و كان عمر بن الخطاب صعباً، عظیم الهیبة، شدید السیاسة، لایحابى احداً و لایراقب شریفاً و لامشروفاً و كان اكابر الصحابة یَتَحامَوْن من لقائه»;([3])


عمر آدم تندخو و پرخاشگرى بود، هیكلى درشت داشت و سخت گیر بود. او احترام افراد را نگه نمى داشت; به گونه اى كه بزرگان صحابه از ملاقات با او پرهیز داشتند.

براى نمونه ابن عباس عقیده خود را درباره مسأله عول بعداز مرگ عمر اظهار كرد به او گفتند چرا پیش از این نمى گفتى؟ گفت: از عمر مى ترسیدم.([4])


همین نویسنده در جاى دیگرى مى نویسد: عمر از زنى خواست حاضر شود تا درباره كارى از او سؤال كند و زن حامله بود; «فلشدّة هیبته اَلْقت ما فى بطنها»;([5])از شدت ترس از خلیفه، بچه اش را سقط كرد.


و باز مى نویسد: «اولُ مَنْ ضرب عمر بالدّرة ام فروة بنتِ ابى قُحافة، مات ابوبكر فناح النساء علیه، و فیهن اختُهُ ام فروة فَنَهاهُنَّ عمر مراراً و هُنَّ یُعاوِدْنَ فاَخرَج ام فروة مِنْ بَیْنِهِنَّ و عَلاها بالدِرةَ فهربْنَ وَتَفرَقْنَ...كان یقال: دِرّةُ عمر اَهْیَبُ من سیف الحَجّاج...»;([6]) نخستین كسى كه در جلسه عزاى خلیفه اول به وسیله شلاق عمر مضروب شد ام فروه دختر ابوبكر بود. ابوبكر از دنیا رفت، زن ها و از جمله خواهر ابوبكر بر او گریه مى كردند. عمر چندین بار آنها را از این كار نهى كرد، اثر نبخشید، آن گاه ام فروه را از میان زن ها بیرون آورد و چند شلاق به او نواخت، همه ترسیدند و فرار كردند. گفته مى شود تازیانه عمر از شمشیر حجاج وحشتناك تر بود.

2. شتابزدگى و اشتباهات زیاد خلیفه دوم در فتوا دادن، چنان كه امام(علیه السلام)مى فرماید: «اشتباهات و لغزش عمر و عذر آوردن او از اشتباهاتش بسیار زیاد بود».

ابن ابى الحدید مى نویسد: «و كان عُمَرُ یُفتى كثیراً بالحُكْم ثُمَّ یَنْقُضُهُ و یُفْتى بضده و خلافه»;([7]) عمر در باب احكام، فتواهاى فراوانى صادر مى كرد، سپس آن را نقض كرده و بر خلاف آن فتوا مى داد.

این لغزش ها به حدى بود كه حتى خود خلیفه بدان اعتراف داشت و این مضمون را بسیار تكرار مى كرد: «كل الناس افقه من عمر حتى ربات الحجال»;([8])همه مردم حتى زن هاى پشت پرده به احكام شرع از عمر داناتراند.

این جمله را شارح معتزلى نقل كرده و سپس اضافه مى كند: «و قال مَرةٌ لا یبلغنى اَنَّ امرأةً تَجاوَزَ صداقُها صداقَ نساء النبى(صلى الله علیه وآله) الاّ ارتَجعْت ذلك منها فقالتْ له امراةٌ: ما جعل الله لك ذالك انه تعالى قال: (و ان آتیتم احداهن قنطارا فلا تأخذوا منه شیئأ)([9]) فقال عمر: كل الناس افقه من عمر حتى ربات الحجال اَلا تَعْجُبُون من امام اَخْطَأَ و امرأة اصابتْ...»;([10]) خلیفه دوم در جایى مى گوید: مبادا به من خبر برسد كه مهریه زنى از صداق زن هاى پیامبر(صلى الله علیه وآله)بیشتر باشد وگرنه آن را برمى گردانم. زنى در پاسخ او مى گوید: خدا چنین حقى به تو نداده است و قرآن مى فرماید: اگر به یكى از آنها مال زیادى دادید، از آنان باز پس نگیرید. عمر در جواب مى گوید: همه مردم حتى زنان، از عمر فقیه تراند.


این نویسنده در جاى دیگر مى نویسد: «امّا عمر فقد عرف كل احد رجوعه الیه(علیه السلام)كثیراً من المسائل التى اشكلت علیه و على غیره من الصحابه و قولَهُ غیر مرّة: لو لا على لهلك عمر و قوله: لا بقیت لمعضلة لیس لها ابوالحسن و قوله: لا یفتین احد فى المسجد و علىٌّ حاضر;([11]) اما درباره عمر، همگان مى دانند كه او در مشكلات خود به على(علیه السلام) رجوع مى كرد و مكرر مى گفت: اگر على(علیه السلام) نبود عمر هلاك مى شد و نیز: خدا نكند با مشكلى دست به گریبان شوم كه ابوالحسن براى حل آن نباشد. و باز مى گفت: هیچ كس حق ندارد با وجود على(علیه السلام) و حضور او در مسجد فتوایى بدهد.

بارها اتفاق مى افتاد كه عمر در مسایل مختلف، فتواى اشتباهى مى داد، وقتى خبر به گوش امام مى رسید آن حضرت حكم واقعى را بیان مى فرمود.

انتقاد سوم

انتقاد دیگر حضرت امیر(علیه السلام) از خلیفه دوم مربوط به نحوه برگزارى شورایى است كه به دستور عمر براى انتخاب و تعیین خلیفه سوم تشكیل گردید.

علت و نحوه تشكیل آن شورا به طور اختصار چنین است; زمانى كه خلیفه دوم به دست یكى از مخالفان خود ـ ابولؤلؤ ـ زخمى شده و بسترى گردید، دستور داد شورایى مركب از شش نفر براى انتخاب جانشین او فراهم آیند. اعضاى این شورا عبارت بودند از سعد ابى وقاص، عبدالرحمان بن عوف، طلحه، زبیر، عثمان بن عفان و حضرت على(علیه السلام).

عمر گفت: «ان رسول الله(صلى الله علیه وآله) مات و هو راض عن هذه السته من قریش، على(علیه السلام)و عثمان، و طلحه و زبیر و سعد و عبدالرحمن بن عوف»;([12]) پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله)از دنیا رفت در حالى كه از این شش نفر راضى بود.

او همه را جمع كرد و به هر كدام مطلبى گفت و ایرادى وارد كرد([13]) مگر بر عبدالرحمان بن عوف.([14]) عمر به هنگام خنجر خوردنش نیز عبدالرحمان را امر كرد تا با مردم نماز گزارد.([15]) از جمله ایرادات عمر بر امام على(علیه السلام) این بود كه شوخ مزاج است.([16]) هر چند كه گفت: اگر او سر كار آید، همه را به راه راست هدایت مى كند.([17]) به هر حال، شوخ مزاج بودن نباید مانع خلافت شود، چه این كه اگر على(علیه السلام) مزاح مى كرد پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله)نیز اهل مزاح بوده چنان كه آن حضرت مى فرماید: «انى لا مزح و لا اَقُول الاّ حقاً»;([18]) من مزاح مى كنم و جز حق نمى گویم.

در حدیث دیگرى نقل شده كه امام صادق(علیه السلام)فرمود: «لقد كان رسول الله یداعب الرجل یرید اَنْ یَسُّرَهُ»;([19]) رسول خدا با افراد شوخى مى فرمودند و غرض حضرت آن بود كه افراد را خوشحال كنند.

اما در مورد حرص مولاى متقیان على(علیه السلام) بر خلافت; همه علماى اسلام زهد و اعراض از دنیا و مقام تقوایى على(علیه السلام) را قبول دارند و خطبه هاى نهج البلاغه بهترین شاهد این مدعاست. خود ایشان در این باره مى فرمایند: «إنْ اَقُلْ یقولوا حَرَصَ على المُلْك، و انْ أسْكَتُ یقولوا جَزعَ من الموت هیهات بعد اللَتَّیا و التى واللهِ لابن ابیطالب آنَسْ بالموت من الطفل بِثَدَىِ امه»;([20]) اگر درباره حق خود ـ منصب خلافت ـ سخن بگویم، مى گویند على(علیه السلام) بر حكومت حریص است و اگر لب بربندم مى گویند از مرگ مى ترسد. هیهات! بعد از این پیشامدهاى سنگین سزاوار نبود درباره من چنین گمانى برده شود و حال آن كه به خدا سوگند انس و علاقه پسر ابوطالب به مرگ بیشتر است از انس و علاقه طفل به پستان مادرش..

به هرحال تأملى در اعضا و تركیب شورا نشان مى دهد كه هدف اصلى تشكیل آن به خلافت رسیدن عثمان بوده است. خود حضرت على(علیه السلام) این معنى را به صورت ظریفى بیان مى فرماید: «حتى اذا مضى لسبیله جَعَلَها فى جماعة زَعَمَ اَنّى اَحَدُهُمْ فیاللهِ وَ لِلشُورى»;([21]) تا این كه عمر بن خطاب هم به راه خود رفت و زندگى او سپرى شد. او خلافت را به جماعتى وانهاد كه مرا هم یكى از آنها قرار داد. بار خدایا! از تو یارى مى خواهم براى شورایى كه تشكیل شد.

حضرت جملاتى را بیان مى كنند و سپس ادامه مى دهند: «فَصَغى رجل منهم لِضغْنِهِ و مالَ الآخرُ لِصهْره مع هَن و هَن»;([22]) یكى از افراد شورا به خاطر كینه و حسدى كه داشت از من روى برتافت و راه باطل را در پیش گرفت ـ مقصود حضرت، سعد بن ابىوقاص است كه حتى بعد از به خلافت رسیدن امیرمؤمنان(علیه السلام)با آن حضرت بیعت نكرد ـ و مرد دیگر به خاطر دامادى و خویشى خود با عثمان از من اعراض كرد ـ مراد عبدالرحمان بن عوف است كه شوهر خواهر مادرى عثمان بود ـ هم چنین اعراض دیگران ـ طلحه و زبیر دلایلى دارد كه ذكر آن خوشایند نیست. واقعیت این است كه این شورا معایب فراوانى داشته كه از دید اهل نظر دور نمانده است و كسانى مانند قاضى افندى صاحب كتاب تشریح و محاكمه در تاریخ آل محمد(صلى الله علیه وآله) به آن پرداخته اند. به طور مثال خلیفه دوم مى گوید: اگر پنج نفر متحد و متفق شدند و یكى مخالفت كرد، او را بكشید، اگر سه نفر موافق بودند و سه نفر مخالف، آن جمعى كه عبدالرحمان بن عوف در میان آنهاست برگزینید و سه نفر دیگر را بكشید. در این مورد مورخ معروف و شارح نهج البلاغه ابن ابى الحدید مى نویسد: «ثم قال ـ اى عمر ـ اُدْعُوا اِلىَّ اباطلحة الانصارى فدعوه له فقال: أنظر یا ابا طلحة اذا عُدْتُمْ مِنْ حُفرتى فكن فى خمسین رجلا من الانصار حاملى سُیُوفَكم فخذ هولاء النفر بامضاء الامر و تعجیله، و اَجْمِعهُمْ فى بیت، و قِفْ باصحابك على باب البیت لِیَتَشاوَروا ویختاروا واحداً منهم، فان اتفق خمسةٌ و اَبى واحدٌ فاضرب عنقه، و ان اتفق اربعة، و اَبى اثنان فاضرب اَعْناقَهُما، و ان اتفق ثلاثةٌ و خالف ثلاثةً فانظر الثلاثة التى فیها عبدالرحمن فارجع الى ما قد اتفقتْ علیه، فان اَصرّتِ الثلاثة الاُخْرى على خلافها فاضرب اعناقها، و ان مضتْ ثلاثة ایام و لم یتفقوا على امر فاضرب اعناق الستة وَدَع المسلمین یَخْتاروُا لانفسهم»;([23]) عمر، ابوطلحه انصارى را به حضور طلبید و گفت: وقتى از نزد من رفتید همراه پنجاه نفر از انصار، با شمشیرهاى آماده مراقب آن شش نفر باشید تا به سرعت كار خود را انجام دهند و یك نفر را برگزینند. اگر پنج نفر آنان متفق شدند و یك نفر مخالفت كرد او را بكش; اگر چهار نفر موافق بودند و دو نفر مخالفت كردند، آن دو نفر را به قتل برسان و اگر سه نفر با هم موافقت كرده و سه نفر دیگر مخالفت كردند، رأى آن جمعى را كه عبدالرحمان بن عوف در میان آنان است برگزین و اگر آن جمع دیگر بر مخالفت خود اصرار ورزیدند گردن آنها را بزن و اگر سه روز گذشت و هیچ تصمیمى نگرفتند همه آنان را بكش و كار را به خود مسلمانان واگذار.

در اینجا سؤال این است چرا باید آنها كشته شوند؟ در حالى كه به اعتراف خود خلیفه دوم پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) در موقع رحلت از این 6 نفر راضى بود و به قول برادران اهل سنت آنها از عشره مبشره و اهل بهشت اند؟! چگونه باید این افراد به صرف این كه یك نفر آنها با انتخاب باقى اهل شورا مخالفت كند، یا 3 نفر یا همه آنها، كشته شوند و خونشان بر زمین ریخته شود؟ به چه جرمى خون آنها مباح مى شود؟

 پی نوشت:

[1]. همان، خطبه 3، بخش 6 ـ 7.

[2]. همان.

[3]. شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 173.

[4]. همان.

[5]. همان، ج 1، ص 174.

[6]. همان، ج 1، ص 181; به همین مضمون در كتب صحاح از جمله صحیح بخارى، كتاب الجنائز باب یعذب المیّت ببكاء اهله، و صحیح مسلم، همان باب روایاتى آمده است.

[7]. همان، ج 1، ص 181 و من حیات خلیفة عمر بن الخطاب، عبدالرحمان احمد بكرى، ص 105.

[8]. همان، ج 1، ص 182.

[9]. سوره نسا، آیه 20.

[10]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج 1، ص 182.

[11]. همان.

[12]. همان، ج 1، ص 185.

[13]. همان و الامامة و السیاسة، ج 1، ص 43.

[14]. همان، ج 12، ص 258 ـ 259.

[15]. تاریخ طبرى، طبرى، ج 3، 570.

[16]. تاریخ المدینة المنورة، ج 2، ص 880; المصنف، عبدالرزاق، ج 5، ص 448 و شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج 1، ص 185.

[17]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج 1، ص 186.

[18]. اصول كافى، ج 4، ص 486.

[19]. همان.

[20]. نهج البلاغه، خطبه 5، بخش 3.

[21]. همان، خطبه 3، بخش 8.

[22]. همان، خطبه 3، بخش 10.

[23]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج 1، ص 178 و الامامة و السیاسة، ج 1، ص 24 و 25.

این مطلب در تاریخ طبرى، طبرى، ج 3، ص 294، وقایع سال 23 و قصه الشورى و سایر تواریخ نیز آمده است.

مرتبط با: بصیرت ,

امام احمد حنبل و بخاری
چهارشنبه 2 مرداد 1392 ساعت 12:49 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )
طبق عقیده ی امام احمد آیا جناب بخاری گمراه(تر) بوده است؟!


امام احمدبن‌حنبل، قائلین نظریه‌ی تثلیث خلفا(1) را موصوف به وصف خاصّی کرده. وی چنین گفته‌است:

«هر کس امامت (خلافت) علی را  ثابت نداند، از الاغ گمراه‌تر است.(2) »



و نیز گفته: « هر کس علی‌بن‌ابیطالب را خلیفه‌ی چهارم نداند. با او سخن نگویید و با چنین کسی عقد ازدواج نبندید! (3) »

بنابراین نظر امام احمد، جناب بخاری که قائل به نظریه‌ی تثلیث است، چه وضعیتی خواهدداشت؟! وی در کتاب ـ الأوسط ـ خود که نام خلفاء و امراء و مدّت حکومت آنان را ذکرکرده نامى از خلافت امیرمؤمنان به‌میان‌نمى‌آورد!

پی نوشت:

 1- تثلیث خلفا: سه گانه شمردن خلفا«ابوبکر، عمر و عثمان» و به میان نیاوردن نام حضرت علی از جمله ی خلفا

 قدح عقیده‌ی تثلیث خلفا توسّط احمدبن‌حنیل

2-ـ قال الإمام أحمد بن حنبل رحمه الله : و من لم یربع بعلی رضی الله عنه فی الخلافة فهو أضل من حمار أهله ، و مع هذا فلکل خلیفة مرتبة . مجموع الفتاوى (4/479 )

3-ـالمغنی - عبد الله بن قدامه - ج 7 - ص 379

( فصل ) فأما أهل البدع فإن أحمد قال ... من لم یربع بعلى فی الخلافة فلا تناکحوه ولا تکلموه ، قال القاضی والمقلد منهم یصح تزویجه ومن کان داعیة منهم فلا یصح تزویجه





منبع

http://www.sonnat.net/article.asp?id=4532&cat=129


مرتبط با: بصیرت ,

 
صفحات
نویسندگان
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :