تبلیغات
نشونِ بی نشون - مطالب تیر 1391
پیامک ماه مبارک رمضان سری هفتم
جمعه 30 تیر 1391 ساعت 12:42 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )


کلیه پیامک ها در ادامه مطلب
ادامه مطلب
مرتبط با: خدا , پیامک , مذهب ,

پیامک ماه مبارک رمضان سری ششم
جمعه 30 تیر 1391 ساعت 12:41 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )


کلیه پیامک ها در ادامه مطلب
ادامه مطلب
مرتبط با: خدا , پیامک , مذهب ,

پیامک ماه مبارک رمضان سری پنجم
جمعه 30 تیر 1391 ساعت 12:39 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )


کلیه پیامک ها در ادامه مطلب
ادامه مطلب
مرتبط با: خدا , پیامک , مذهب ,

پیامک ماه مبارک رمضان سری چهارم
جمعه 30 تیر 1391 ساعت 12:30 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )


کلیه پیامک ها در ادامه مطلب
ادامه مطلب
مرتبط با: خدا , پیامک , مذهب ,

پیامک ماه مبارک رمضان سری سوم
جمعه 30 تیر 1391 ساعت 12:27 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )


کلیه پیامک ها در ادامه مطلب
ادامه مطلب
مرتبط با: خدا , پیامک , مذهب ,

پیامک ماه مبارک رمضان سری دوم
جمعه 30 تیر 1391 ساعت 12:24 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )


کلیه پیامک ها در ادامه مطلب
ادامه مطلب
مرتبط با: خدا , پیامک , مذهب ,

پیامک ماه مبارک رمضان سری اول
جمعه 30 تیر 1391 ساعت 12:20 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )


کلیه پیامک ها در ادامه مطلب
ادامه مطلب
مرتبط با: خدا , پیامک , مذهب ,

پوستر ماه مبارک رمضان سری سوم
جمعه 30 تیر 1391 ساعت 04:55 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )


مجموعه طرح های گرافیکی با موضوع ماه مبارک رمضان شماره دو

طرح های زیبا با موضوع ماه مبارک رمضان | 22.0 مگابایت | فرمت Jpg


با توجه به نزدکی ماه پر خیر و برکت رمضان، ما نیز بر آن شدیم تا ارئه آثار هنری زیبا و موضع این ماه مبارک به پیشوازی متفاوت و در عین حال زیبا برویم.
ماه رمضان نهمین ماه از ماههای قمری و بهترین ماه سال است. واژه رمضان از ریشه «رمض» و به معنای شدت تابش خورشید بر سنگریزه است.
می‌گویند چون به هنگام نامگذاری ماه های عربی، این ماه در فصل گرمای تابستان قرار داشت، ماه «رمضان» نامیده شد، ولی از سوی دیگر، «رمضان» از اسماء الهی است. این ماه، ماه نزول قرآن و ماه خداوند است و شب‌های قدر در آن قرار دارد. فضیلت ماه رمضان بسیار زیاد و نامحدود است.
گروه پرشین جی اف ایکس نیز به نوبه خود فرا رسیدن این ماه عزیز را پیشاپیش خدمت کلیه کاربران و همراهن همیشگی خود تبریک می گوید.
ادامه مطلب
مرتبط با: خدا , مذهب , دانلود ها ,

پوستر ماه مبارک رمضان سری دوم
جمعه 30 تیر 1391 ساعت 04:53 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

جهت دانلود تصاویر بر روی تصویر مربوطه کلیک کرده و پس از لود کامل در دستگاه خود ذخیره نمایید .

8 300x212 دانلود پوستر های ماه مبارک رمضان با کیفیت بالا

5 300x212 دانلود پوستر های ماه مبارک رمضان با کیفیت بالا

3 300x212 دانلود پوستر های ماه مبارک رمضان با کیفیت بالا

2 300x212 دانلود پوستر های ماه مبارک رمضان با کیفیت بالا

7 300x212 دانلود پوستر های ماه مبارک رمضان با کیفیت بالا

4 300x212 دانلود پوستر های ماه مبارک رمضان با کیفیت بالا

رمضان دانلود پوستر های ماه مبارک رمضان با کیفیت بالا

طراح : علیرضا عرب احمدی

ما تا ظهور ایستاده ایم

اللهم عجل لولیک الفرج


مرتبط با: خدا , دانلود ها , مذهب ,

پوستر ماه مبارک رمضان سری اول
جمعه 30 تیر 1391 ساعت 04:50 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )


مجموعه طرح های گرافیکی با موضوع ماه مبارک رمضان شماره یک

طرح های زیبا با موضوع ماه مبارک رمضان |18.2 مگابایت | فرمت Jpg


با توجه به نزدکی ماه پر خیر و برکت رمضان، ما نیز بر آن شدیم تا ارئه آثار هنری زیبا و موضع این ماه مبارک به پیشوازی متفاوت و در عین حال زیبا برویم.
ماه رمضان نهمین ماه از ماههای قمری و بهترین ماه سال است. واژه رمضان از ریشه «رمض» و به معنای شدت تابش خورشید بر سنگریزه است.
می‌گویند چون به هنگام نامگذاری ماه های عربی، این ماه در فصل گرمای تابستان قرار داشت، ماه «رمضان» نامیده شد، ولی از سوی دیگر، «رمضان» از اسماء الهی است. این ماه ماه نزول قرآن و ماه خداوند است و شب‌های قدر در آن قرار دارد. فضیلت ماه رمضان بسیار زیاد و نامحدود است.
گروه پرشین جی اف ایکس نیز به نوبه خود فرا رسیدن این ماه عزیز را پیشاپیش خدمت کلیه کاربران و همراهن همیشگی خود تبریک می گوید.

لینک دانلود در  پائین ترین قسمت ادامه مطلب..
ادامه مطلب
مرتبط با: خدا , مذهب , دانلود ها ,

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان بر کلیه روزه دارن عزیز مبارک باد
جمعه 30 تیر 1391 ساعت 04:46 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

ماه برکت زِ آسمان می آید ***** صوت خوش قرآن و اذان می آید
تبریک به مؤمنینِ عاشق پیشه ***** تبریک، بهار رمضان می آید           

ماه مبارک رمضان


مرتبط با: خدا , مذهب ,

داستانی در مورد وجود خدا
پنجشنبه 29 تیر 1391 ساعت 06:13 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به موضوع «خدا» رسیدند؛
آرایشگر گفت: “من باور نمی‌کنم خدا وجود داشته باشد.”
مشتری پرسید: “چرا؟”
آرایشگر گفت: “کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می‌شدند؟ بچه‌های بی‌سرپرست پیدا می‌شدند؟ این همه درد و رنج وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این چیزها وجود داشته باشد.”

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد؛ چون نمی‌خواست جروبحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده..
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: “به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.”
آرایشگر با تعجب گفت: “چرا چنین حرفی می زنی؟ من این‌جا هستم، همین الان موهای تو را کوتاه کردم!”
مشتری با اعتراض گفت: “نه! آرایشگرها وجود ندارند؛ چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی‌شد.”
آرایشگر گفت: “نه بابا؛ آرایشگرها وجود دارند، موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی‌کنند.”
مشتری تایید کرد: “دقیقاً! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی‌کنند و دنبالش نمی‌گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.”


مرتبط با: خدا , داستان ,

خدا ما رو برای هم نمی‌خواست....
پنجشنبه 29 تیر 1391 ساعت 06:09 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

خدا ما رو برای هم نمی‌خواست .. فقط می‌خواست همو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه‌ی ما مال ما نیست .. فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم

تموم لحظه های این تب تلخ .. خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی‌خواست .. خودت دیدی دعامون بی‌اثر بود

چه سخته مال هم باشیم و بی‌هم .. می‌بینم میری و می‌بینی میرم
تو وقتی هستی اما دوری از من .. نه میشه زنده باشم نه بمیرم

 نمیگم دلخور از تقدیرم اما .. تو میدونی چقدر دلگیره این عشق
فقط چون دیر باید می‌رسیدیم .. داره رو دست ما می‌میره این عشق

دکتر افشین یداللهی

nemikhast خدا ما رو برای هم نمی خواست


مرتبط با: خدا , عشق , شعـر ,

بی هیچ اسمی می‌شه عاشق شد .. بی هیچ ردّی از خدا رو خاک
پنجشنبه 29 تیر 1391 ساعت 06:06 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )


بی هیچ اسمی می‌شه عاشق شد .. بی هیچ ردّی از خدا رو خاک
من سال‌ها عاشق شدم بی او .. یک حسِ بی تفسیر وحشتناک

من عاشق رفتار های تو .. این ترس بی‌اندازه از دینم
تو عاشق چیزی که پنهونه .. من عاشق چیزی که می‌بینم

بی هیچ اسمی می شه عاشق شد .. جادوی این دلداگی کم نیست
تا سیب‌های کال بی ‌تابند .. حوّای من! تقصیر آدم نیست

دور از تو افتادم ولی هر شب .. حس می‌کنم بسیار نزدیکی
خاموش شد فانوس من ای کاش .. عادت نمی‌کردم به تاریکی

بی هیچ اسمی می‌شه عاشق شد .. بی هیچ نامی از تو یا از من
بیدار کن این ترس پنهونُ .. این عادت هر روزه رو بشکن

عبدالجبار کاکایی



مرتبط با: خدا , شعـر ,

مجموعه آهنگ های (مرغ سحر) با صدای بسیاری از خوانندگان به همراه متن شعر
دوشنبه 26 تیر 1391 ساعت 07:16 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

این بسته ، شامل: دانلود مجموعه آهنگ های (مرغ سحر) با صدای خوانندگان دیگر میباشد. 

خوانندگانی که این تصنیف مشهور را خوانده اند و در این پست آهنگ هایشان را قرار داده ایم ، به شرح زیر می باشد: 

استاد محمدرضا شجریان ، همایون شجریان ، سالار عقیلی ، محمد گلریز ، فرهاد مهراد ، نادر گلچین ، هوشمند عقیلی ، شکیلا ، گیسو شاکری ، مهناز معمار ، اکرم بنایی ، قمر الملوک وزیری ، هنگامه اخوان ، محمدرضا لطفی

http://s1.picofile.com/file/6206660960/Moosem.gif  

دانلود ( مجموعه آهنگ های (مرغ سحر) با صدای خوانندگان دیگر ) در ادامه مطلب . . .

 

ادامه مطلب

روی آن شیشه تبدار تو را "ها" کردم
شنبه 24 تیر 1391 ساعت 12:14 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

روی آن شیشه تبدار تو را "ها" کردم


اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم


حرف با برف زدم سوز زمستانی را


با بخار نفسم وصل به گرما کردم



شیشه بد جور دلش ابری و بارانی شد


شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم


عرقی سرد به پیشانی آن شیشه نشست


تا به امید ورود تو دهان وا کردم


در هوای نفسم گم شده بودی ای عشق


با سرانگشت ، تو را گشتم و پیدا کردم



مرتبط با: عشق ,

رد پاهایم را پاک می کنم
شنبه 24 تیر 1391 ساعت 12:12 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

رد پاهایم را پاک می کنم

به کسی نگویید

من روزی در این دنیا بودم.

خدایا

می شود استعـــــفا دهم؟!

کم آورده ام ...!

mpbul0kxmt1886a86a1p.jpg


منبع


مرتبط با: خدا , عشق ,

پیامک روز جمعه و امام زمان(عج) 3
جمعه 23 تیر 1391 ساعت 01:53 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )


مهدی جان!

سئوالی ساده دارم از حضورت

من آیا زنده‌ام وقت ظهورت 

اگر که آمدی من رفته بودم

اسیر سال و ماه و هفته بودم 

دعایم کن دوباره جان بگیرم

بیایم در رکاب تو بمیرم



جهت مشاهده همه اشعار به ادامه مطلب مراجعه کنید..لطفاً
ادامه مطلب
اس ام اس روز جمعه و امام زمان (عج) 2
جمعه 23 تیر 1391 ساعت 01:45 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )
عکس, تصویر, اس ام اس مخصوص روزهای جمعه و امام زمان (عج)

من عمر تباه کردم ، اما توبه / من نامه سیاه کردم ، اما توبه

در محضر دیدگانت ای صاحب عصر / صد بار گناه کردم ، اما توبه . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

به ادامه مطلب مراجعه فرمائید...با تشکر
ادامه مطلب
مرتبط با: شعـر , عشق , پیامک , مذهب ,

پیامک روز جمعه و امام زمان(عج)
جمعه 23 تیر 1391 ساعت 01:42 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

مـا حلقه اگــر بـــر در   مقصود زدیـم                   از بـــنـدگی حضـرت معبـود زدیم

این الفت ما به دوست امروزی نیست                یک عمر دم از مهدی موعود زدیم

ای دلــشده ای که یار مهدی باشـی                یک عمـر در انتظار مهـدی باشــی

امروز درین جمــــع مشو غافـــــــل ازو              شاید که تو در کــنار مهدی باشـی

ادامه مطلب
مرتبط با: شعـر , عشق , پیامک , مذهب ,

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
جمعه 23 تیر 1391 ساعت 01:40 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )


چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

و تماشای تو زیباست اگر بگذارند

 سند عقل مشاع است، همه میدانند

عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند

 دل دیوانه من این همه آواره مگرد

خانه دوست همینجاست اگر بگذارند

 من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم

 عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

 غضب آلوده نگاهم مکنید ای مردم

 دل من مال شماهاست اگر بگذارند



مرتبط با: شعـر , عشق , مذهب ,

چه روزها كه یك به یك غروب شد نیامدی
جمعه 23 تیر 1391 ساعت 01:38 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

چه روزها كه یك به یك غروب شد نیامدی

چه اشك ها به سینه ها رسوب شد نیامدی

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام

دوباره صبح ، ظهر ، عصر ، غروب شد نیامدی



مرتبط با: شعـر , عشق , مذهب ,

آقای من
جمعه 23 تیر 1391 ساعت 01:35 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )


آقای من


نفس بده که برایت نفس نفس بزنم

نفس به جز تو نخواهم برای کس بزنم

مرا اسیر خودت کرده ای دعایی بکن

که آخرین نفسم را در رکاب شما بزنم


مرتبط با: عشق , مذهب , شعـر ,

داستان راه بهشت
چهارشنبه 21 تیر 1391 ساعت 11:31 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )
h716v1gjcb0rjd67d7e2.jpgمردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بوشید.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...

مرتبط با: داستان ,

داستان زندگی خروسی
چهارشنبه 21 تیر 1391 ساعت 11:31 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.

مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.

مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

 

توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال  رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.

مرتبط با: داستان ,

داستان دستان دعا كننده
چهارشنبه 21 تیر 1391 ساعت 11:30 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

22887323_albrecht_durer_ak.jpgدستان دعا كننده این داستان به اواخر قرن 15 بر می گردد.
 در یك دهكده كوچك نزدیك نورنبرگ خانواده ای با 18 بچه زندگی می كردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی 18 ساعت در روز به هر كار سختی كه در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 بچه) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می كردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند كه پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد. یك شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند.

ادامه مطلب
مرتبط با: داستان ,

داستان یك شاخه گل رز
چهارشنبه 21 تیر 1391 ساعت 11:29 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )
مردی   مقابل  گلفروشی ایستاده بود و  میخواست دسته گلی بخرد برای مادرش و سفارش دهد تا

پست شود وقتی از گلفروشی بیرون امد  دختر  کوچکی را دیدکه   کنار خیابان نشسته  و هق هق گریه میکرد

مرد از او پرسید دختر کوچولو چرا گریه میکنی

کودک  گفت میخواستم برای مادرم  یک شاخه گل رز بخرم اما  فقط ?? سنت  پول دارم

گل رز  ?دلار است

مرد لبخندی زد و گفت با من بیا من برای تو  یک شاخه گل  رز میخرم تا به مادرت هدیه دهی

..مادرت کجاست؟؟؟

دختر دست مرد را گرفت و  گفت انجا... ان قبرستان

مرد به همراه دختر و یک شاخه گل رز به قبرستان رفتند  کنار یک قبر تازه....

مرد دلش گرفت  به گلفروشی  باز گشت..و گفت  ... دسته  گلم را پست نمیکنم خودم میبرم

و ??? مایل رانندگی کرد...  تا به مادرش برسد.........


مرتبط با: داستان ,

داستان بساط شیطان
چهارشنبه 21 تیر 1391 ساعت 11:28 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )
 دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.

توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.
شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم. نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌كنی.تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.
از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد كه لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشك‌هایم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را.
و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود .


مرتبط با: داستان ,

داستان چرا زنان گریه میکنند؟
چهارشنبه 21 تیر 1391 ساعت 11:27 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

یك پسر كوچك از مادرش پرسید : چرا گریه می كنی؟
مادرش به او گفت: زیرا من یك زن هستم...
پسر بچه گفت: من نمی فهمم!
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت: تو هیچگاه نخواهی فهمید!
بعدها پسر كوچك از پدرش پرسید: چرا مادر بی دلیل گریه می كند؟
پدرش تنها توانست به او بگوید : تمام زنها برای هیچ و پوچ گریه می كنند!
پسر كوچك بزرگ شد و به یك مرد تبدیل گشت ولی هنوز نمی دانست چرا زن هابی دلیل گریه می كنند?

بالاخره سوالش را برای یك فرشته مطرح كرد و مطمئن بود كه فرشته جواب را می داند.


 او از فرشته پرسید: چرا زن ها به آسانی گریه می كنند؟
فرشته گفت خدا زمانی كه زن را خلق كرد می خواست كه او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانه های او را آن قدر قوی آفرید تا بار همه دنیا را به دوش بكشد و همچنین شانه هایش آن قدر نرم باشد كه به بقیه آرامش بدهد ...

 

بالاخره سوالش را برای یك فرشته مطرح كرد و مطمئن بود كه فرشته جواب را می داند 

 او از فرشته پرسید: چرا زن ها به آسانی گریه می كنند؟
فرشته گفت خدا زمانی كه زن را خلق كرد می خواست كه او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانه های او را آن قدر قوی آفرید تا بار همه دنیا را به دوش بكشد و همچنین شانه هایش آن قدر نرم باشد كه به بقیه آرامش بدهد ...
به او یك نیروی درونی قوی داد تا توانایی تحمل زایمان بچه هایش را داشته باشد وقتی آن ها بزرگ شدند توانایی تحمل بی اعتنایی آن ها را نیز داشته باشد!
به او توانایی داد كه در جایی كه همه از جلو رفتند نا امید شده اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود به او توانایی نگهداری از خانواده اش را داد حتی زمانی كه مریض یا پیر شده است بدون این كه شكایتی بكند ...

 به او عشقی داده كه در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آنها به او آسیبی برسانند . به او توانایی داد كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش كند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد به او این شعور را داد كه درك كند. یك شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند اما گاهی اوقات توانایی همسرش را آزمایش می كند و به او این توانایی را داد كه تمامی این مشكلات را حل كرده و با وفاداری كامل در كنار شوهرش باقی بماند و در آخر به او اشك هایی دادم كه بریزد این اشك ها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی كه به آنها نیاز داشته باشد او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشك می ریزد
فرشته گفت: زیبایی یك زن در چشمانش نهفته است زیرا چشم های او دریچه روح اوست و در قلب او جایی كه عشق او به دیگران در آن قرار دارد....


مرتبط با: داستان ,



 
صفحات
نویسندگان
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :