تبلیغات
نشونِ بی نشون - مطالب آبان 1390
هنوزم در پی اونم
شنبه 28 آبان 1390 ساعت 01:38 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

dfdf 

هنوزم در پی اونم
که میشه عاشقش باشم
مث دریای من باشه
منم چون قایقش باشم

هنوزم در پی اونم
که میشه عاشقش باشم
مث دریای من باشه
منم چون قایقش باشم

هنوزم در پی اونم
که عمری مرحمم باشه
شریک خنده و شادی
رفیق ماتمم باشه

هنوزم در پی اونم
که عشقش سادگی باشه
نگاهای پر از مهرش
پناه khastehgeemباشه

میگن جوینده یابندس
ولی پاهای من خستس
منم تا با همین پاها میرم
تا حدی که جا هست

هنوزم در پی اونم
که اشکامو روی گونم
با اون دستای پر مهرش
کنه پاک و بگه جونم
بگه جونم
نکن گریه منم اینجام
بزار دستاتو تو دستام


تو احساس منو میخوای
منم ای وای تو رو میخوام

هنوزم در پی اونم
که اشکامو روی گونم
با اون دستای پر مهرش
کنه پاک و بگه جونم
بگه جونم
نکن گریه منم اینجام
بزار دستاتو تو دستام


تو احساس منو میخوای
منم ای وای تو رو میخوام

خدایا عشق من پاکه
درسته عشقی از خاکه
منم اون عاشق خاکی
که از عشق تو دل چاکه

هنوزم در پی اونم
که اشکامو روی گونم
با اون دستای پر مهرش
کنه پاک و
کنه پاک و بگه جونم
بگه جونم
نکن گریه منم اینجام
بزار دستاتو تو دستام


تو احساس منو میخوای
منم ای وای تو رو میخوام

هنوزم در پی اونم
که اشکامو روی گونم
با اون دستای پر مهرش
کنه پاک و بگه جونم
بگه جونم
نکن گریه منم اینجام
بزار دستاتو تو دستام


تو احساس منو میخوای
منم ای وای تو رو میخوام

هنوزم در پی اونم
که اشکامو روی گونم
با اون دستای پر مهرش
کنه پاک و بگه جونم
بگه جونم
نکن گریه منم اینجام
بزار دستاتو تو دستام


تو احساس منو میخوای
منم ای وای تو رو میخوام


مرتبط با: عشق , شعـر ,

نا نوشته هایم
جمعه 27 آبان 1390 ساعت 02:50 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

rttr

نانوشته هایم را روی دیوار دلم قاب کرده ام


و ناگفته هایم را زیر زبانم پنهان


ناگفته هایم ، ناگفته می ماند


. . . . . . . . . .  تا تو بیایی


مرتبط با: عشق ,

زندگی
جمعه 27 آبان 1390 ساعت 02:49 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

1012

 

زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی.

 زندگی، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چون گل، که بنوشی اش چون شهد.

 زندگی، بغض فـروخورده نیست.

 زندگی، داغ جگــــر گـــوشه نیست.

 زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است.

 زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است.

 زندگی، جـــرعه آبی است به هنگامه ظهـــر در بیابانی داغ.

 زندگی، دست نوازش به ســر نوزادی است.

 زندگی، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست.

 زندگی، شـــوق وصال یار است.

 زندگی، لحظه دیدار به هنگامـــه یاس.

 زندگی، تکیه زدن بر یــار است.

 زندگی، چشمه جــوشان صفا و پاکـــی است.

 زندگی، مـــوهبت عرضه شده بر من انسان خاکـــی است.

 زندگی، قطعه سرودی زیباست که چکاوک خواند که به وجدت آرد به سرشاخه امید و رجا.

 زندگی، راز فـروزندگی خورشید است.

 زندگی، اوج درخشندگــــی مهتــاب است.

 زندگی، شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است.

 زندگی، طعــم خوش زیستن است، شور عشقی برانگیختن است.

 زندگی، درک چرا بودن است، گام زدن در ره آسودن است.

 زندگی، مزه طعم شکلات به مذاق طفل است. به، كه چقدر شیـــرین است.

 زندگی، خاطره یک شب خوش، زیر نور مهتاب، روی یک نیمکت چوبی سبز، ثبت در سینه است.

 زندگی، خانه تکانی است. هر از چندگاهی از غبار اندوه.

 زندگی، گـوش سپردن به اذان صبح است که نوید صبـح است.

 زندگی، گاه شده است خوش نیاید به مذاق.

 زندگی، گاه شده است که برد بیراهم.

 زندگی، هر چه که هست، طعـــم خوبی دارد، رنگ خوبــــی دارد.


مرتبط با: عشق ,

ویلیام شکسپیر
جمعه 27 آبان 1390 ساعت 02:44 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

 

ty

ویلیام شکسپیر گفت :


من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟


برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم


انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ...


زندگی کوتاه است ...


پس به زندگی ات عشق بورز ...


خوشحال باش


و لبخند بزن


فقط برای خودت زندگی کن و ...


قبل از اینکه صحبت کنی ؛ گوش کن


قبل از اینکه بنویسی ؛ فکر کن


قبل از اینکه خرج کنی ؛ درآمد داشته باش


قبل از اینکه دعا کنی ؛ ببخش


قبل از اینکه صدمه بزنی ؛ احساس کن

قبل از تنفر ؛ عشق بورز


زندگی این است ...


احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر...


مرتبط با: عشق ,

محرمه غدیر
سه شنبه 24 آبان 1390 ساعت 10:22 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

df

ای آسمان غرشت کو؟؟؟              ای باد زبانت کو؟؟؟

ای زمین دستانت کو؟؟                 ای خاک شهامتت کو؟؟

ای خدا مردمانت کو؟؟ آن 120000 نفری که در غدیر با علی(ع) پیمان بستن و هنوز چند روز از وفات پیشوایشان نگذشته بود نه تنها علی را بلکه خاندان نبوت را با آتش کشیدن.

نمیدانم امروز شاد باشم یا گریان ، ولی میدانم که خروشان باشم و تا زمانی که حب علی (ع) در دلم باشد مدافعانه از ولایت دفاع کنم و از عدالت پشتیبانی کنم.

 


مرتبط با: مذهب ,

غدیر
سه شنبه 24 آبان 1390 ساعت 10:18 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

4545

 

صدای كیست چنین دلپذیر می‌آید؟
كدام چشمه به این گرمسیر می‌آید؟

صدای كیست كه این گونه روشن و گیراست؟
كه بود و كیست كه از این مسیر می‌آید؟

چه گفته است مگر جبرییل با احمد؟
صدای كاتب و كلك دبیر می‌آید

خبر به روشنی روز در فضا پیچید
خبر دهید:‌كسی دستگیر می‌آید

كسی بزرگ‌تر از آسمان و هر چه در اوست
به دست‌گیری طفل صغیر می‌آید

علی به جای محمد به انتخاب خدا
خبر دهید: بشیری به نذیر می‌آید

كسی كه به سختی سوهان، به سختی صخره
كسی كه به نرمی موج حریر می‌آید

كسی كه مثل كسی نیست، مثل او تنهاست
كسی شبیه خودش، بی‌نظیر می‌آید

خبر دهید كه: دریا به چشمه خواهد ریخت
خبر دهید به یاران: غدیر می‌آید

به سالكان طریق شرافت و شمشیر
خبر دهید كه از راه، پیر می‌آید

خبر دهید به یاران:‌دوباره از بیشه
صدای زنده یك شرزه شیر می‌آید

خم غدیر به دوش از كرانه‌ها، مردی
به آبیاری خاك كویر می‌آید

كسی دوباره به پای یتیم می‌سوزد
كسی دوباره سراغ فقیر می‌اید

كسی حماسه‌تر از این حماسه‌های سبك
كسی كه مرگ به چشمش حقیر می‌آید

غدیر آمد و من خواب دیده‌ام دیشب
كسی سراغ من گوشه گیر می‌آید

كسی به كلبه شاعر، به كلبه درویش
به دیده بوسی عید غدیر می‌آید

شبیه چشمه كسی جاری و تبپنده، كسی
شبیه آینه روشن ضمیر می‌آید

علی (ع) همیشه بزرگ است در تمام فصول
امیر عشق همیشه امیر می‌آید

به سربلندی او هر كه معترف نشود
به هر كجا كه رود سر به زیر می‌آید

شبیه آیه قرآن نمی‌توان آورد
كجا شبیه به این مرد، گیر می‌آید؟

مگر ندیده‌ای آن اتفاق روشن را؟
به این محله خبرها چه دیر می‌آید!

بیا كه منكر مولا اگر چه آزاد است
به عرصه گاه قیامت اسیر می‌آید

بیا كه منكر مولا اگر چه پخته، ولی
هنوز از دهنش بوی شیر می‌آید

علی همیشه بزرگ است در تمام فصول
امیر عشق همیشه امیر می‌آید...


مرتبط با: مذهب ,

دل تنگی
دوشنبه 23 آبان 1390 ساعت 10:55 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

 

10

آبی تر از آنم که دل تنگ بمیرم

                                                   از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم

تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبم

                                                شاید که خدا خواست که دل تنگ بمیرم


مرتبط با: عشق ,

داستانك - فقر
چهارشنبه 18 آبان 1390 ساعت 12:14 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

10

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !....

پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد: فکر می کنم !
پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !
در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !



مرتبط با: داستان ,

داستانك - سمعك
چهارشنبه 18 آبان 1390 ساعت 12:10 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

12

 

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است…

به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو…

« ابتدا در فاصله ۴ متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله ۳ متری تکرار کن. بعد در ۲ متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد. »

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود ۴ متر است. بگذار امتحان کنم.

سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:

« عزیزم ، شام چی داریم؟ »

جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت:

« عزیزم شام چی داریم؟ »

و همسرش گفت:

« مگه کری؟! » برای چهارمین بار میگم: « خوراک مرغ » !!


مرتبط با: عشق , داستان ,

داستانك - هیچوقت زود قضاوت نکن
چهارشنبه 18 آبان 1390 ساعت 12:06 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

1212

ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ...


مرتبط با: داستان ,

داستانك - خانه ای با پنجره های طلایی
جمعه 13 آبان 1390 ساعت 12:01 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

 

 

4545
پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بودهم زمان با طلوع خورشید از نردها بالا می رفت تا کمی استراحت کند در دور دست ها خانه ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود . با خود می گفت : " اگر آنها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما بسیار عالی خواهد بود . بالاخره یک روز به آنجا می روم و از نزدیک آن را می بینم "..... یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کارها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند . پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آن خانه و پنجره های طلایی رهسپار شد .راه بسیار طولانی تر از آن بود که تصورش را می کرد . بعد از ظهر بود که به آن جا رسید و با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی خبری نیست و در عوض خانه ای رنگ و رو رفته و با نرده های شکسته دید . به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد . پسر بچه ای هم سن خودش در را گشود . سوال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر ؟ پسرک پاسخ مثبت داد و او را به سمت ایوان برد . در حالی که آنجا می نشستند نگاهی به عقب انداختند و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و هم زمان با غروب آفتاب , خانه خودشان را دید که با پنجره های طلایی می درخشید.

مرتبط با: داستان ,

داستانك - حرف دلتو بزن
جمعه 13 آبان 1390 ساعت 11:59 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

 

999

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!


مرتبط با: عشق , داستان ,

باید برای هدیه سری دستو پا كنیم
پنجشنبه 12 آبان 1390 ساعت 11:41 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )

45

 

بسم رب الشهداء و الصدقین

السلام علیك یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائك

السلام علی الحسین

و علی علی بن الحسین

و علی اولاد الحسین

و علی اصحاب الحسین (علیه السلام)

72 شب مانده كمر خم بشود

72 عاشق ز زمین كم بشود

72 میدان بلا در راه است

72 شب مانده محرم بشود

البته الان كمتر 72 شب مانده ولی شعر قشنگ بود گفتم دست كاریش نكنم


مرتبط با: عشق , مذهب ,

 
صفحات
نویسندگان
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :