تبلیغات
نشونِ بی نشون - نشریه شب دهم محرم
نشریه شب دهم محرم
سه شنبه 21 آبان 1392 ساعت 05:00 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نشون بی نشون | ( نظرات )





مکن ای صبح طلوع / سخنان امام حسین (ع) در جمع اصحاب در شب عاشورا / سخنان اصحاب در شب عاشورا / اشعار امام (ع)در شب عاشورا و گفتگو با حضرت زینب(س) / السلام علی الاصحاب الحسین (ع)

امام حسین (ع):
کسی‌ که‌ بخواهد از راه‌ گناه‌ به‌ مقصدی‌ برسد ، دیرتربه‌ آروزیش‌ می‌رسد و زودتر به‌ آنچه‌ می‌ترسد گرفتار می‌شود
 
به یاد شهدای گمنام

 

مکن ای صبح طلوع

شب عاشورا شب اشک است وشب همراهی امام حسین (ع) که ندای "هل من ناصر ینصرنی" ارباب را با بزرگداشت یاد حضرت و یارانش پاسخ گوییم. در این شماره به بررسی حوادث شب عاشورا می پردازیم و سیره چند تن از یاران حضرت امام حسین (ع) را که کمتر یادی از آنها در هیئات می شود را بیان می کنیم.

سخنان امام حسین (ع) در جمع اصحاب در شب عاشورا

امام سجاد (ع) نقل می کند با اینکه در شب عاشورا ضعف جسمی داشتم شنیدم که پردم با اصحاب خود صحبت می کرد. امام (ع) خطبه خود را با این سخن آغاز نمود "اَثْنی عَلَی اللهِ اَحْسَنَ الثَّناءِ" تا آخر خطبه که ترجمه اش به فارسی اینست: ثنا می‌کنم خداوند خود را به نیکوتر ثناها و حمد می‌کنم او را بر شدت و رخاء، ای پروردگار من سپاس می‌گذارم ترا بر اینکه ما را به تشریف نبوت تکریم فرمودی، و قرآن را تعلیم ما نمودی، و به معضلات دین ما را دانا کردی، و ما را گوش شنوا و دیده بینا و دل دانا عطا کردی، پس بگردان ما را از شکرگزاران خود. پس فرمود: اما بعد، همانا من اصحابی با وفاتر و بهتر از اصحاب خود نمی‌دانم و اهل بیتی از اهل بیت خود نیکوتر ندانم، خداوند شما را جزای خیر دهد و الحال آگاه باشید که من گمان دیگر در حق این جماعت داشتم و ایشان را در طریق اطاعت و متابعت خود پنداشتم اکنون آن خیال دیگر گونه صورت بست لاجرم بیعت خود را از شما برداشتم و شما را به اختیار خود گذاشتم تا بهر جانب که خواهید کوچ دهید و اکنون پرده شب شما را فرو گرفته شب را مطیه رهوار خود قرار دهید و بهر سو که خواهید بروید چه این جماعت مرا می جویند چون به من دست یابند بغیر من نپردازند.چون آن جناب سخن بدینجا رسانید برادران و فرزندان و برادرزادگان و فرزندان عبدالله جعفرعرض کردند: برای چه این کار کنیم آیابرای آنکه بعد از تو زندگی کنیم؟ خداوند هرگز نگذارد که ما اینکار ناشایسته را دیدار کنیم. و اول کسی که به این کلام ابتدا کرد عباس بن علی علیه السلام بود پس از آن سایرین متابعت او کردند و بدین منوال سخن گفتند.پس آن حضرت رو کرد به فرزندان عقیل و فرمود که شهادت مسلم بن عقیل شما را کافی است زیاده بر این مصیبت مجوئید من شما را رخصت دادم هر کجا خواهید بروید. عرض کردند سبحان الله مردم با ما چه گویند و ما به جواب چه بگوئیم؟ بگوئیم دست از بزرگ و سید و پسرعم خود برداشتیم و او را در میان دشمن گذاشتیم بی‌آنکه تیر و نیزه و شمشیری در نصرت او بکار بریم، نه بخدا سوگند ما چنین کار ناشایسته‌ نخواهیم کرد بلکه جان و مال و اهل و عیال خود را در راه تو فدا کنیم و با دشمن تو قتال کنیم تا بر ما همان آید که بر شما آید، خداوند قبیح کند زندگانی را که بعد از تو خواهیم.

سخنان اصحاب در شب عاشورا

این وقت مسلم بن عوسجه برخاست و عرض کرد یابن رسول الله آیا ما آن کس باشیم که دست از تو بازداریم پس به کدام حجت در نزد حق تعالی ادای حق ترا عذر بخواهیم، لاوالله من از خدمت شما جدا نشوم تا نیزة خود را در سینه‌های دشمنان تو فرو برم و تا دستة شمشیر در دست من باشد اندام اعدا را مضروب سازم و اگر مرا سلاح جنگ نباشد به سنگ با ایشان محاربه خواهم کرد، سوگند با خدای که ما دست از یاری تو برنمی‌داریم تا خداوند بداند که ما حرمت پیغمبر را در حق تو رعایت نمودیم به خدا سوگند که من در مقام یاری تو به مرتبه‌ای می‌باشم که اگر بدانم کشته می‌شوم آنگاه مرا زنده کنند و بکشند و بسوزانند و خاکستر مرا بر باد دهند و این کردار را هفتاد مرتبه با من بجای آورند هرگز از تو جدا نخواهم شد تا گاهی که مرگ را در خدمت تو ملاقات کنم، و چگونه این خدمت را به انجام نرسانم و حال آنکه یک شهادت بیش نیست و پس از مرگ آن کرامت جاودانه و سعادت ابدیه است. سپس زهیر بن قین برخاست و عرضه داشت به خدا سوگند که من دوست دارم که کشته شوم آنگاه زنده گردم پس کشته شوم تا هزار مرتبه مرا بکشند و زنده شوم و در ازای آن خدای متعال دور گرداند شهادت را از جان تو و جان این جوانان اهل بیت تو و پس از آن هر یک از اصحاب به نوبت صحبت هایی در وفاداری به حضرت و اهل بیتش بیان داشتند. روایت‏شده: امام حسین (ع) به یاران خود فرمود: خداوند جزاى خیر به شما عطا فرماید، و جایگاه آنها را در بهشت به آنان نشان داد، آنها در شب عاشورا مقام ارجمند خود را در بهشت دیدند، و به یقینشان افزوده شد.

اشعار امام (ع)در شب عاشورا و گفتگو با حضرت زینب(س)

امام سجاد (ع) مى‏فرماید: من شب عاشورا نشسته بودم و عمه‏ام نزد من بود و از من پرستارى مى‏کرد، در آن هنگام پدرم به خیمه خود رفت و جون غلام ابوذر در نزد آنحضرت سرگرم اصلاح شمشیر آن حضرت بود و پدرم این اشعار را (که حاکى از بى اعتبارى دنیا است) خواند:

یا دَهْرُاُفّ لَکِ مِنْ خَلیلٍ *کَمْ لَکِ بِالاشْراق وَالاَصلِ * مِنْ صاحِبٍ و طالِبٌ قَتیلٍ*وَالدَّهْرُ لایَقْنَعُ بالْبَدیلِ*و اِنَّما الْاَمْرُ اِلَی الْجَلیلِ* وَ کُلُّ حَیٍّ سالِکٌ سَبیلٍ یعنی ای دنیا! اف بر دوستی تو که بسیار از دوستان و خواستارانت را سپیده دمان و شامگاهان به کشتن می‌دهی و هرگز به بدیل آنان قناعت نمی‌ورزی همانا کارها به خدای بزرگ واگذارده و هر زنده‌ای رهروی ناگزیر این راه است.

امام حسین (ع) این اشعار را دو یا سه بار خواند، من آن اشعار را شنیدم و مقصود امام را دریافتم، گریه گلویم را گرفت، اما خود را نگه داشتم و خاموش شدم و دانستم بلا فرود آمده است. اما عمه‏ام زینب (س) تا آن اشعار را شنید، مقصود را دریافت، نتوانست‏خوددارى کند، گریه کنان بى تابانه به حضور امام دوید و گفت: "وا ثکلاه لیت الموت اعدمنی الحیاة الیوم ماتت امی فاطمة و ابی علی و اخی الحسن یا خلیفة الماضین. یعنی صدا را به واثکلاه بلند کرد (عرب این جمله را برای اظهار مصیبت از دست دادن عزیزی بیان می کند) و گفت: ای کاش مرده بودم و امروز را نمی دیدم، امروز روزی است که مادرم فاطمه(س) و پدرم علی (ع) و برادرم حسن(ع) را از دست دادم ای جانشین گذشتگان و یادگار آنها. امام حسین(ع) به خواهرش فرمود: یا اخیة لا یذهبن حلمک الشیطان. خواهرم مواظب باش شیطان حلم و بردباری ترا از تو نگیرد. زینب گفت: پدر و مادرم فدای تو کاش من فدای تو می شدم آماده شهادت شده ای؟ حسین (ع) ناراحت شد و اشک در چشمانش حلقه زد و فرمود: "لو ترک القطا لیلا لنام". یعنی: اگر مرغ قطا را وامی گذاشتند در آشیانه اش بخواب می رفت.

السلام علی الاصحاب الحسین (ع)

همانطور که دیدیم امام (ع) درباره اصحاب خود می فرماید اصحابی با وفاتر از اصحاب خودم سراغ ندارم و این کلام امام معصوم(ع)نشاندهنده وفاداری بی دریغ و بصیرت بی نظیر اصحاب ایشان در کربلا است. در روایتی نقل است که از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام درباره اصحاب امام حسین (ع) سئوال شد و ایشان در پاسخ فرمودند پرده و حجاب از برابر چشم آنان برداشته شده بود و منازل خویش را در بهشت مشاهده می‌کردند؛ به طوری که به شهادت مشتاق بودند تا به جایگاه خود در بهشت بشتابند. حضرت امام موسی کاظم علیه السلام امام موسی کاظم (ع)فرمود: روز قیامت که فرا می رسد منادی ندا می دهد حواری حضرت امام حسین علیه السلام حسین بن علی کجاست؟ آن‌گاه تمام کسانی که با او به شهادت رسیدند، به پا می‌خیزند. در شماره های قبل وعده داده بودیم که درباره اصحاب حضرت در کربلا سخن بگوییم و در این شماره به معرفی اجمالی چند تن از آنها که در روضه ها کمتر از آنها یادی می شود می پردازیم. نکته جالب توجه در رفتار و گفتار اصحاب نگاه آنها به امام زمانشان و نحوه عملکرد آنها در قبال ایشان است.

ابوثمامه صائدی (صیداوی) :  عمر بن عبدالله، معروف به ابوثمامه، از چهره های سرشناس شیعه در کوفه بود که در شجاعت و اسلحه شناسی زبان زد خاص و عام بود. وقتی مسلم بن عقیل برای بیعت گرفتن از مردم وارد کوفه شدند، ابوثمامه را مسئول دریافت کمک های مالی و تهیه اسلحه کردند. وی پس از پراکنده شدن مردم از دور مسلم بن عقیل و پیش از شروع درگیری های کربلا، خود را از کوفه به کربلا رساند و در زمره یاران امام حسین (ع) قرار گرفت. نقل می کنند در روز عاشورا نزدیک ظهر خود را به امام حسین (ع) رساند و به آن حضرت گفت: جانم فدای تو دشمنان لحظه به لحظه به ما نزدیک تر می شوند. دوست دارم مانع حرکت آنها به سوی شما باشم، هرچند در این راه کشته شوم، اما قبل از شهادت می خواهم نماز ظهر را با تو بخوانم. امام(ع) نگاهی به آسمان کردند و فرمودند: نماز را به یاد ما آوردی؛ خدا تو را از نمازگزاران ذاکر قرار دهد. آن گاه ابوثمامه و جمعی دیگر با امام (ع) به نماز ایستادند. او پس از نماز به میدان رفته، به شهادت رسید.

 عمروبن قرظه انصاری: قرظه انصاری از اصحاب باوفای رسول خدا (ص) بود که در جنگ احد شرکت کرد و پس از رحلت پیامبر در کوفه سکونت گزید و در جنگ های جمل و صفین و نهروان در رکاب امیرالمؤمنین (ع) به جهاد پرداخت. قرظه انصاری پسری داشت به نام عمرو که به همراه امام حسین (ع) در کربلا حضور یافت و محافظت از جان حضرت را عهده دار شد و هر تیر و شمشیری که به طرف امام حسین (ع) پرتاب می شد، به جان خود می خرید. نقل می کنند وقتی در جنگ بر بدنش زخم بسیار وارد شد، در لحظات آخر چشم بازکرد و به امام (ع) عرض کرد: «ای فرزند رسول خدا، آیا شرط جان بازی به جای آوردم؟» حضرت فرمودند: «آری، سلام مرا به رسول خدا (ص) برسان».

 بکیر بن حرّ بن یزید ریاحی: وقتی حرّ بن یزید ریاحی متوجه شد که عمرسعد مصمم است با امام حسین (ع) به جنگ بپردازد، به فرزند خود «بکیر» گفت: «پسرم، بدن پدرت طاقت تحمّل آتش جهنم را ندارد. اگر با من موافقی به طرف حسین بن علی برویم». آن گاه که امام حسین (ع) آن دو را پذیرفتند، حرّ به فرزند خود گفت: «الحمدالله که خداوند ما را از مصاحبت با این قوم ستم کار نجات داد. اکنون بر این قوم ظالم حمله کرده، از فرزند رسول خدا دفاع کن». به دنبال پیشنهادِ پدر، او از امام حسین (ع) اجازه گرفت و با سپاه عمر سعد به جنگ پرداخت تا به درجه شهادت نایل آمد. وقتی حرّ بالای سر فرزند چنین گفت: «خدای را سپاس که شهادت در رکاب مولایمان حسین (ع) را روزی تو ساخت».

 جَون بن خویّ : جون خدمت گزار ابوذر غفاری بود. وی پس از رحلت ابوذر در ربذه به مدینه برگشت و خدمت امیرالمؤمنین (ع) بود. او مردی آگاه به اسلحه شناسی و تعمیر ادوات جنگی بود. در روز عاشورا به حضور امام حسین (ع) آمد و اجازه جهاد خواست. امام (ع) به او فرمودند: «ای جون، تو گرچه همیشه با ما همراه بودی، اما اکنون اجازه داری که بروی و از این خطری که ما را تهدید می کند خود را نجات دهی». جون گفت: «ای پسر رسول خدا من در روزهای خوشی و راحتی در کنار شما بودم. آیا شایسته است که به هنگام روی آوردن سختی ها از شما دست بردارم؟» و بدین سان پای به میدان شهادت نهاد و مردانه در راه خدا جان داد.

عمرو بن جناده: پس از آن که جنادة بن حارث به شهادت رسید، همسر وی از پسرش عمرو خواست که او نیز چون پدرش از خاندان پیامبر اکرم (ص) دفاع کند. عمرو در پی درخواست مادر به حضور امام حسین (ع) آمد و از آن حضرت اجازه خواست تا به میدان برود. امام (ع) اجازه ندادند و فرمودند: «شهادت پدرت برای مادر تو بسیار سخت است. اگر برای تو مشکلی پیش آید یقینا مادرت بیش از حد ناراحت می شود». عمرو گفت: «یا اباعبداللّه، مادرم مرا به حضورتان فرستادند تا اجازه جنگ از شما بگیرم». نقل کرده اند وقتی این جوان به شهادت رسید دشمن سر او را از تن جدا کرده به سوی مادرش که ناظر جنگ فرزند بود انداخت. آن مادر فداکار سر او را از زمین برداشت و خون از چهره او پاک کرد و گفت: «ای نور دیده ام، ای آرامش دلم، آفرین بر تو که به وظیفه ات خوب عمل کردی» و سپس آن سر را به طرف لشکر دشمن انداخت و گفت: «ما وقتی چیزی در راه خدا تقدیم کردیم آن را هرگز پس نمی گیریم».

بشر بن عَمرو حَضرمی: بشر از اهالی «حضرموت» یمن و از یاران امام حسین (ع) در کربلا بود. نقل کرده اند در شب یا روز عاشورا به وی خبر رسید که پسرش را در مرزِ ری به اسیری گرفته اند. وقتی امام حسین (ع) این سخنان را شنیدند به او فرمودند: «من بیعت از تو بر می دارم. تو آزادی که بروی و فرزندت را از اسیری نجات دهی». بشر در جواب امام (ع) عرض کرد: «ای پسر رسول خدا بدنم طعمه درندگان بیابان شود اگر تو را در این حال تنها بگذارم. به خدا سوگند، محال است تو و خانواده ات را رها کنم. جان من و اهل و عیالم فدای تو باد».

 عابِس بن اَبی شَبیب شاکری:عابس در دلیری و سخن وری و عبادت و شب زنده داری زبان زد مردم بود. او از طایفه بنی شاکر است. این طایفه در اخلاص و فداکاری در راه ولایت علی (ع) کم نظیر بودند و در شجاعت به گونه ای بودند که آنها را جوانمردانِ عرب می نامیدند. ابومخنف از ربیع بن تمیم همدانی نقل می کند که گفت: هنگامی که عابس را دیدم که به میدان می آید او را شناختم پس گفتم: ای مردم این شیر شیران است، این پسر ابن شبیب است، مبادا تنها به جنگ او بروید. در این حال عابس ندا می داد که آیا مردی هست که به جنگ من در آید؟ ولی کسی جرأت مصاف با او را ننمود. عمر بن سعد چون چنین دید فریاد زد که: وای بر شما سنگبارانش کنید. پس از هر طرف سنگ به سوی او سرازیر گشت. عابس چون اینگونه دید، کلاه خود و زره خویش از تن درآورد و سپس حمله کرد و به خدا قسم او را دیدم که بیش از دویست نفر را به عقب می راند و چون کار بر سپاه ابن سعد تنگ آمد او را محاصره نمودند و از هر سوی به وی تاختند و او را به شهادت رساندند و سرش را بریدند.

 

دانلود فایل کتاب الکترونیکی شب دهم محرم



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
صفحات
نویسندگان
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :