تبلیغات
نشونِ بی نشون
نشونِ بی نشون
پسری دختر زیبایی رو تو خیابون دید.... شیفته اش شد .... چند ساعتی باهم تو خیابون قدم میزدند ...

که یهویه مازراتی جلوی پاشون ترمز کرد . . .

دختره به پسر گفت :

خوش گذشت اما من همیشه نمیتونم پیاده راه برم .... کار نداری؟!! بای ...!

دختره نشست تو ماشین

راننده بهش گفت : خانوم ببخشید میشه پیاده بشی؟ ... من راننده این اقا هستم !!!!



طبقه بندی: داستان، کتابخانه، عمومی،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 19 تیر 1392 توسط نشون بی نشون